Menu
نویسنده مطلب : آتا ناصر

مطلب مورد بحث:

استعدادیابی | دیدن افق‌های دور و نگاه به جلو


اجازه دهید از شکل کامل این استعداد در یک مادر بگویم. مادری که با داشتن سه فرزند خردسال و نوجوان، همسر خود را از دست می دهد. او تصمیم می گیرد ( و شاید در جامعه ایی چون جامعه ما گزینه مطلوبی جز این ندارد) که بقول معروف پای بچه ها بشیند. روزها، ماهها و سالهای خاصی را طی می کنند. مشکلات مالی شاید کمترینشان باشد، چرا که تحملش راحتتر است، مسائل و مشکلات اجتماعی، عاطفی، حرف و حدیث این و اون، نیشتر ها و زخم زبانها.

اما این بهتر بگم شیر زن، هدفی را برای خود در افقی بسیار دور تعیین و ترسیم کرده است. قصۀ شبِ بچه ها مختصاتِ این هدف است. درس می خونید، بزرگ می شید، آقا می شید،  برای خودتان کسی می شید، ازدواج می کنید، خونه، زندگی، بچه، همه چی و هر چی که بخواهید. من هم وقتی با بچه هاتون بازی کردم بهشان قصه گفتم اون موقع خستگیم در میره. و این قصۀ هر شب بود که رفته رفته رنگی تر و ملموس تر می شد برای بچه ها. و مادر هر لحظه و هر روز با انگیزه تر از روز قبل، کار و کسبِ درآمد، خانه داری، تربیت و آموزش، اداره ارتباطات اجتماعی، دوست و رفیق. خلاصه همه چیز و همه کسِ بچه ها، یک تنه و سربلند، بی اعتنا به سرزنشها، ناملایمتی ها و حتی ناسازگاری مقطعی بچه ها، سرسختانه دنبال هدف، و اینکه هیچ کم و کسری نباید احساس بشه جز دستِ نوازشِ پدر.

و می شود آنچه که مادر ترسیم کرده بود، ……

بچه ها شبِ آخر کنارِ بسترش بی تاب بودند، مردهایی شده بودند آبدیده و جاافتاده. ولی مادر می رود. که نه، مادر و پدر با هم می روند، مگر می شود آرام بود. و مادر حتی تسکین دادنش هم مطلع همان قصۀ ایی است که چهل سال پیش شروع کرده بود. ” بی تابی برای چی؟ مگه آرزو به دل ماندم، مگه به هدفم نرسیدم، بزرگ شدید، باسواد شدید، مرد شدید، کار دارید، خونه زندگی دارید و …. .