Menu
نویسنده مطلب : وحید دارابی

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس مدل ذهنی


چند تا از پروژه‌ها را که خواندم دیدم اکثرشان مدل ذهنی نویسنده در مورد زندگی است. از آنجا که از بچگی دوست داشتم خلاف جهت شنا کنم(؟!- شغل مورد علاقه‌ی کودکان در کودکی من خلبانی، پزشکی و معلمی بود اما من می‌خواستم مهندس شوم! مهندس چی؟ نمی‌دانستم! فقط برای آنکه یکی از آن ۳ تا نباشم!) هنوز هم این وسوسه را همراه دارم، هر چند خیلی کمتر(گواه‌اش نوشته‌ی حاضر)!
از این رو خواستم درباره‌ی کسب و کار یا زندگی حرفه‌ای (شغل) بنویسم. ولی هر چه فکر می‌کنم می‌بینم مدل ذهنی یعنی زندگی به سبک خودت و این در تمام شئون زندگی است حتا اگر هزار نقاب داشته باشی(!) مدل ذهنی زندگی‌ات از کار و قضاوت و غیره‌ات جدا نیست پس لاجرم باید اول مدل ذهنی زندگی‌ات را بگویی.
هر چه فکر می‌کنم از وقتی خودم را به یاد می‌آورم تا کنون چندین مدل ذهنی را در زندگی‌ام پیاده کرده‌ام! برای مثال فرض کنید مدل مذهبی و لامذهب و ضدمذهب، دموکراتیک و دیکتاتوری، جبرگرا و اختیارگرا، آنارشی و بوروکرات، عرفانی و زمینی و هوایی! یا الخ…
وجه مشترک تمام اینها این بوده که دوره‌ای فقط نظریه‌ی ذهنی من بوده‌اند(یعنی می‌گفتم اینها درست است ولی عمومن به آنها عمل نمی‌کردم) و پس از مدتی شده‌اند نظریه‌ی عملی من(دانسته‌هایی که به آنها عمل می‌کردم).
آنچه این کلیت برایم اثبات کرده این است که یک مدل ذهنی غالب در من مدل رشدباور است (نه در مقام قضاوت خودم به این که راشد یا رشیدم در مقابل مدل ثابت! مطالعه‌ی بیشتر در: http://zodyad.ir/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7/fa-IR/90/%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F)
بر همین اساس تا کنون چند بار تغییر پارادایم داده‌ام. آنها که عقیدتی‌اند به کنار! آنکه در ادامه می‌گویم تغییر شغل از برنامه‌سازی تلوزیونی و صنعت فیلمسازی به تولید و فروش کالا است.
آنچه همیشه در زندگی شخصی و حرفه‌ای‌ام جریان داشته میل به یادگیری بوده است. هم با استفاده از دانسته‌های قبلی و هم بازخوردگیری از اعمالم و غالبن تلاش می‌کنم تک حلقه‌ای نباشم هر چند احتمالن بسیار پیش می‌آید که خطایی را چندین و چند بار تکرار کنم تا واقعن بفهمم(مثل دوباری که پولم را خورده‌اند! اگر چه با یک مدل نبود اما شباهت‌هایشان بسیار زیاد بوده).
تا دلتان بخواهد از بچگی عادت به انجام کارهای مهم بی‌خاصیت داشته و دارم! اما امروزه تمام تلاشم را می‌کنم که واقعن به شکل آگاهانه اینها را در زندگی حرفه‌ای‌ام متوقف کنم. برای مثال همیشه در حرفه‌هایم مدیریت هزینه و تنخواه و بودجه(غالبن بخش عمده‌ای از پول پروژه) را در اختیار داشته‌ام. اگر مغایرتی (که هیچ وقت(!) بیشتر از ده هزار تومان نشده) پیش می‌آمد، تا برطرف نمی‌کردم از پا نمی نشستم! اما امروز حساب می‌کنم دستمزد من ساعتی X ریال است. اگر پیدا کردن مغایرت فرضن یک ساعت زمان ‌می‌خواهد به شرطی روی‌اش وقت می‌گذارم که مغایرت حداقل ۲X باشد! اگر چنین تناسبی بین زمان و زیان مغایرت نباشد بهتر است رهایش کنم!
البته در زندگی‌ام هنوز سیاق قدیمی انجام کارهای مهم بی‌خاصیتِ بسیاری جاری است! با این تفاوت که امروزه غالبن به شکل آگاهانه چنین می‌کنم! یک: برای وقت گذرانی و دو: توسعه‌ی مهارت‌های حل مسئله در فرزندم.
تحلیل تکنولوژی‌ را در حرفه‌ام کنار گذاشته‌ام، چون می‌بینم تاثیرش روی حرفه و صنعت ما به اندازه‌ی پیداکردن همان مغایرت ده هزار تومانی است! یا واقعیت این است که عقل و شعورم نمی‌رسد.
اما در زندگی‌ام یک مصرف کننده‌ی صرفِ دست چندم‌ام!
از قدیم به بحث خوشه‌بندی علاقه‌ داشتم! دایم برای خودم categorize می‌کردم! اما فقط برای قشنگی!
ولی به تازگی دارم خوشه‌بندی را در خودم و کارم نهادینه می‌کنم.
 
گاهی برای خودم جالب است که من نمره‌ی درس‌های ریاضی‌ام هیچ وقت خوب نبود ولی امروزه ریاضی‌ام خوب است(البته فقط ۴ عمل اصلی و توان محاسباتی مربوط به آن از جمله عقل معاش!) تنها چیزی که از ریاضیات دوران تحصیلم خوب آموخته‌ام و همیشه به آن عمل می‌کنم ساده کردن است! در همه‌ی شئون زندگی و حرفه‌ام و این بخش از مدل ذهنی من از کودکی‌ای که به یاد می‌آورم تا کنون تغییر نکرده است!