Menu
نویسنده مطلب : محمدرضا شعبانعلی

مطلب مورد بحث:

بهترین تفریح را به کار تبدیل کنیم یا کار را به بهترین تفریح؟


پیشاپیش از طولانی بودن این تمرین عذر می‌خوام.

من فکر می‌کنم از جمله افرادی هستم که تقریباً همیشه کارهایی رو انجام دادم که عاشق‌شون بودم.

این شانس – یا بدشانسی – رو هم داشتم که در دبیرستان، توصیه‌ی مطرح شده در درس رو از یکی از معلمان خودم شنیدم:

ببین چه کاری دوست داری. سعی کن به بهترین شکل یاد بگیری و انجامش بدی. بعد سعی کن ازش پول در بیاری.

این فرایند رو چند بار هم تکرار کردم: از جمله مونتاژ مدارهای الکترونیکی؛ برنامه‌نویسی؛ شبیه‌سازی سیستم‌های مکانیکی؛ بازرگانی؛ هیدرولیک و پنوماتیک و اتوماسیون صنعتی؛ فعالیت در صنعت ریلی؛ معلمی؛ نشر کتاب؛ طراحی و تحلیل در فضای دیجیتال.

بنابراین واقعاً نمی‌تونم باور کنم کسی از فعالیتی لذت «ببرد» و «نشود» آن را به شغل و درآمد تبدیل کرد. فرضم بر این است که اگر برای کسی چنین نشده، باید صادقانه بگوید «نتوانستم» و نگوید که: «نشد».

اما این مقدمه رو گفتم که در ادامه بگم: به عنوان کسی که ۱۸ سال از کار کردن رسمیم می‌گذره (از سال دوم دانشگاه به صورت کاملاً رسمی در حد تأمین خرج زندگی کار کرده‌ام) و همیشه – بدون استثنا – فعالیتی رو که دوست داشتم به شغلم تبدیل کردم؛ امروز حس می‌کنم که چنین توصیه‌ای الزاماً درست نبوده یا شاید بهتره بگم: شاید متوسط رضایت از زندگی رو افزایش می‌ده، اما حداکثر رضایت قابلِ تجربه رو ایجاد نمی‌کنه.

دقیقاً هر زمانی که فعالیتی رو دوست داشتم و اون رو به شغلم تبدیل کردم، به تدریج حس کردم که یک وظیفه رو انجام می‌دم. کم کم خسته‌کننده شد؛ آزاردهنده شد و حس کردم که باید دنبال کار دیگه‌ای باشم.

فقط به عنوان یک مثال، وقتی کار بازرگانی می‌کردم و به تدریج علاقه‌ام به این حوزه کم شد، دیدم لذت‌بخش‌ترین ساعت‌ها وقتیه که کار فنی می‌کنم. تصمیم گرفتم در حوزه خدمات فنی کار کنم تا شبانه روزی به کاری که عاشقش هستم بپردازم. یکی دو سال اول عالی بود. بعدش دیدم که چون وظیفه‌ی من شده، بهم انگیزه نمی‌ده و حتی حالم رو بد می‌کنه. اون موقع، بعضی عصر‌ها درس می‌دادم. دیدم عاشق معلمی هستم.

گفتم چه زندگی خوبی میشه اگر تمامش به معلمی بگذره. همین کار رو کردم و بعد دیدم که حالا وظیفه شده و خسته‌کننده است. این وضعیت تا همین امروز ادامه داشته.

نهایتاً فهمیدم که باید در کنار کاری که انجام می‌دم – و البته سعی کنم تا حد امکان دوست‌داشتنی باشه یا به قول کاتلر، دوست‌داشتنی‌ترش بکنم – یه فعالیت‌هایی داشته باشم که ازشون لذت ببرم و هرگز تحت هیچ شرایطی به شغل رسمی خودم تبدیلشون نکنم. بذارم لذت عمیق‌شون رو در «بخشِ کوچک‌تری از روز تحت عنوان استراحت» تجربه کنم، نه اینکه اجازه بدم مثل سرطان رشد کنند و تمام لحظه‌های شب و روزم رو بگیرن.