Menu
نویسنده مطلب : آرام آخوندی

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس تصمیم گیری


چندسال پیش با مشارکت یکی از آشنایان یک خودروی صفر تولید داخل خریداری کردیم که سهم من ۷۰ درصد از قیمت بود. اتومبیل قدیمی خودم رو فروخته و در این خرید مشارکت کردم. با شناختی که از ایشون داشتم معمولا در کارها خیلی محتاط بود و نکته عجیب اینکه اگر خریدی هم میکرد بلافاصله به فکر فروش می افتاد، نه با محاسبه اقتصادی بلکه با یک حالتی از استرس و تنش. از طرفی اهل بخشش و سخاوت هم نبود. یک سال پس از خرید خودرو قیمت ها شروع به افزایش کرد و به دوبرابر قیمت خرید رسید. این آشنای عزیز هم تمام محرکها برایش فراهم شد تا اصرار به فروش خودرو بکند. من در آن موقع کاملا با “سیستم یک” خودم “بدون تحلیل” و سواد بازار حدس میزدم باید خیلی بیش از اینها افزایش پیدا کند و به او گفتم که این اصرار درست نیست و نیازی هم به پول آن نداری فعلا دست نگه دار. اما تصمیم ایشون قطعی بود و من هم که از کلنجار رفتن با آدمهای سخت، گریزان بودم(ترس از دست دادن غرور و اعصاب و روان) گفتم زودتر از این شراکت خلاص شوم. سیستم “تفکر واگرا” را بکار نبستم و تصمیم او را همراهی کردم. درست سه ماه بعد قیمت آن خودرو به چهاربرابر زمان خرید رسید. نکته اینجاست که اگر من از خودم میپرسیدم اگر واقعا فکر میکنی منفعتی دارد چرا خودت خودرو را نخری و نگه نداری، خیل چیزها فرق میکرد. بخاطر حس بدی که به رفتارهای آن شخص داشتم ذهن من “صورت مساله” را تحریف میکرد و از “سیستم دو” استفاده نکرد. به “اطلاعات در دسترس” بسنده کردم و بجای آنکه سود و زیان اقتصادی برای خودم را محاسبه کنم به اتمام شراکت فکر میکردم. بنابراین خودم را از یک فرصت خیلی خوب که اتفاقا به آن نیاز جدی هم داشتم محروم کردم. این شخص سابقه طولانی از رفتارهای بیش از حد محتاطانه داشت که باعث شد من به “تعمیم” پرداخته و به “آخرین اطلاعات در دسترس” راجع به او بسنده کنم و شانس خود را برای مذاکره بهتر یا “خلاقیت در حل مساله” و دیدن راه حل جایگزین بکار نبندم.
خوب بود اولا “اولویتهای” خودم رو شناسایی کرده و با “برون ریزی” روی کاغذ میاوردم و با “تفکر واگرا” به راههای ممکن و محتمل میپرداختم. از “تعمیم” حس بدم نسبت به رفتارهای قبلی او به این موردکوتاه میامدم و شانس دیگری به خودم میدادم. در این میان ترس از دست دادن غرورم هم باعث شد که زود پرونده را مختومه اعلام کنم.