Menu
نویسنده مطلب : سحر

مطلب مورد بحث:

دن اریلی و ماجرای خوردن در بوفه رستوران‌ها


با خواندن نظر خانم زهرا حسینی من هم به یاد بازی های مشابهی افتادم که در دوران کودکی انجام میدادیم. اصلا نمی دانم از کجا شروع میشد و چه کسی آنها را به ما می آموخت. شاید اگر کسی بود تا در پایان بازی برایمان نتیجه گیری کند، هم تفریح کرده بودیم و هم آموخته بودیم؛ ولی اصولا کسی نبود. ما بچه ها که دور هم جمع میشدیم شروع به این بازی ها میکردیم. در مدرسه، تولد، حیاط خانه …

 

– کفش های نو مان را میپوشیدیم،… حالا فرق نمی کرد، کفش عید بود یا کفش اول مهر،… و بازی شروع میشد.

هر کس کفشش خاکی نشود، او برنده است… پس پای یکدیگر را لگد میکردیم.

– در تولدها بادکنک به دست میگرفتیم و بازی شروع میشد.

هرکس بادکنکش نترکید، او برنده است … پس بادکنک یکدیگر را میترکاندیم.

– شمع به دست میگرفتیم و بازی شروع میشد.

هرکس شمعش روشن بماند او برنده است… پس شمع یکدیگر را فوت میکردیم تا خاموش شود.

 

آری… ما از همان اول یاد گرفته بودیم که “برنده” باید “یک” نفر باشد. پس برای اینکه برنده باشی، لازم نیست کار خاصی انجام دهی، همین که رقیب را از میدان به در کنی، یعنی برنده ای.

شاید این واقعیت جامعه ما جهان سومی ها باشد؛ که به دلیل کمبودهای موجود، همیشه با یک جامعه رقابتی طرف بوده ایم.

ما این موارد را کم تجربه نکرده ایم. در تمامی مراحل زندگی خود به نوعی با آنها دست به گریبان بوده ایم. برای ثبت نام در مدارس نمونه مردمی… تعداد محدود مدارس، و تعداد بالای متقاضیان. برای ورود به دانشگاه،… همین داستان. برای یافتن شغل،… برای ابقاء در سمت …

همه و همه ما را به این نتیجه رسانده اند، که منفعت تو در حذف یا ضرر دیگری است. ما عمری، اینچنین تجربه کرده ایم.
امیدوارم با درایت ما، کودکان ما تجربیات متفاوتی داشته باشند.