Menu
نویسنده مطلب : چراغی

مطلب مورد بحث:

من یک روح خریده‌ام. آیا ضرر کرده‌ام؟


سلام به همه دوستان،
یکی از مطالبی بود که لذت بردم ،یه سوال جواب کوتاه و کامنت های جالب دوستان.اولش که مطلب رو خوندم زرنگیه آدمی که روحش را فروخته بود نظرم رو جلب کرد و یاد این مطلب طنز قدیمی افتادم :

پدر : پسرم دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی ؟
پسر : نه پدر ! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر : اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس هست
پسر : آهان اگر اینجوریه ، قبول !پدر به دیدار بیل گیتس می رود
پدر : برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس : اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر : اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس : اوه ، که اینطور ! در این صورت قبول است
پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر : مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل : اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر : اما این مرد جوان داماد بیل گیتس هست
مدیرعامل : اوه ، اگر اینطور است باشه ! قبول
و معامله به این ترتیب انجام می شود . . .
حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید . اما باید روش مثبتی برگزینید

و یاد حرف شخصی افتادم که می گفت اگه دست و پای من رو ببندید و یک تلفن در اختیار من قرار بدید، سالی صد میلیون می تونم درآمد داشته باشم ،ایشون راست می گفت،میدونید چطوری ؟ بزارید براتون تعریف کنم. ایشون، ذرت و علوفه ی  کشاورزهایی که زمین های کوچیک چند هکتاری داشتند را تلفنی می خرید و یکجا همه رو به یک دامداری می فروخت و قرار انتقال علوفه  یا ذرت  های برداشت شده  رو هم تلفنی انجام می داد .البته به خاطر اعتباری که طی چندین سال کسب کرده بود.

فکر کردم که دن اریلی مجبوره به کامنت ها و سوال های بی ربط که ازش میشه جواب بده،حالا هر وقت حالش خوب باشه  به این روش جواب میده که شاید شخصی  که سوالی بی ربط می پرسه را با جواب منطقی و متین خودش ،متنبه کنه ،قبلا یه جواب دیگه از ایشون رو به یکی از مخطاطبینش  به همین سبک خونده بودم البته تو متمم. ولی کامنت دوست عزیزی رو خوندم که گفته بود ایشون هیچ سوالی رو پیش پا افتاده و ساده نمی بینه و اینکه با کمی تامل میشه متوجه شد ایشون از خود بحث لذت می بره چقدر قشنگ اون را به یه گفتگوی لذت بخش دوطرفه بدون غرض ورزی تبدیل و فخر فروشی و خود برتر بینی تبدیل میکنه تا جایی که حاضر خودش هم تو ادامه اون بحث شرکت کنه و ۲۰ دلار بپردازه که اون روح رو خودش بخره.

 
کامنت های  دوستان  در باره بهلول و داستان فروش زمین های بهشت  ، یه فضای دیگه روتداعی میکنه  که ما آدم ها یه جورهایی همگی با هم رشد می کنیم ،هر دوره ای یک نوع و یکسری ایده ها بین آدم ها مشترکه و دغدغه اونهاست ، وقتی یکی یه جای دنیا یه چیزی رو می فهمه کم کم اون آگاهی بسط پیدا میکنه و فضا رو عوض میکنه و شاید گاهی هم یه فکر و یاتئوری یا یه دیدگاه عده ای رو سالها با خودش مشغول کنه و چقدر حیف اگه آخرش  پوچ باشه ! اما  آیا اونهایی که زمین بهشت رو خریدند وخوشحال بودند و خیالشون راحت شد ،آیا می ارزید؟ لذت واحساس خوشحالی که  شاید  قرنها بعد معلوم بشه پایه واساسی نداشت؟ آیا اون لذته درسته یا آگاهی؟ بهرحال آگاهی داره رشد میکنه و ما در مسیر این رشدیم و شاید چیزهایی که در طول این مسیر رشد همواره ثابت بوده اند احساس های اصیل و مشترک ما انسانها  مثل شادی،مهربانی و گاهی غمگینی … یه وقت هایی میشه عمقی از اونها را حس کرد.