Menu
نویسنده مطلب : شاهد اشرفی

مطلب مورد بحث:

تشخیص مسئله و تعریف مسئله | مسئله یابی گام اول حل مسئله است


درباره تصمیم: چند ماهی از شروع کسب و کارمان می گذشت که من و شریکم با یک گروه همکار -که البته بعدا فهمیدم آن ها در صنعت دیگری فعالیت می کنند- آشنا شدیم. مواردی همچون وجود فردی متخصص در این گروه که آن ها را از یک کشور پیشرفته پشتیبانی و یک پیمانکار داخلی قدرتمند که روی این گروه سرمایه گذاری می کرد باعث شد تا ما تصمیم بگیریم که با آن ها همکاری کنیم.

نکاتی که آن روز به آن ها توجه نکردم:

* اینکه یک پیمانکار پولدار از این تیم حمایت می کند قرار است لزوما به نفع ما هم باشد؟

یک پیمانکار مطرح به دلیل افزایش قدرت خودش حاضر شده بود روی این گروه سرمایه گذاری کند. این سرمایه گذاری به ما مربوط نمی شد اما ما به دنبال کسب منفعت از این شرایط بودیم.

* ما با انتخاب واژه ی “هم افزایی”  صرفا یک لباس قشنگ را برای یک تنِ بی قواره انتخاب کرده بودیم.

کدام هم افزایی؟ ما دنبال حل مشکلات خود بودیم و گروه مقابل هم صرفا به دنبال پر کردن خلاء های خود، بدون در نظر گرفتن خواسته های ما و پتانسیل های ما چون خود را بشدت قوی و ما را بخش کوچکی از کار فرض می کرد. فکر می کنم این واژه رو به کلی غلط انتخاب کرده بودیم.

* مشکل کسب و کار ما باید توسط خودمان حل می شد، نه اینکه با تعمیم دادن آن به یک گروه دیگر به دنبال حل مشکلاتمان باشیم.

اینکه ما نمی دانستیم تعیین نرخ، تجهیزات، تبلیغات و بازاریابی برای خدماتی که ارائه می کنیم چیست؛ باید توسط خودمان حل می شد نه یک گروه دیگر که دغدغه هایی متفاوت با ما داشت. ما به اشتباه دنبال جواب این سؤال ها در گروه همکارمان می گشتیم.

* استریو تایپ های یک “متخصصِ مقیم کانادا” از آن ها حمایت می کند و یک “پیمانکار رتبه یک” حامی و شریک آن ها ست، در ایجاد یک مدل ذهنی غلط برای ما نقش مهمی داشت.

پیمانکار پولدار عملا هم گروهی های ما را به استثمار خودش در آورده بود و هرکارِ بی ربطی را که اراده می کرد به گروه تحمیل می کرد و هیچ توجهی هم به این که این امور اصلا در راستای کار اصلی مجموعه نیست نمی کرد. از طرفی، هم گروهیِِ مقیم کانادا هم به این معتقد بود که ما قرار نیست چرخ رو دوباره اختراع کنیم و چیزی به نامن بومی سازی مِتُد در ایران بی معنی است. پس هرکسی -مشتری- نمی خواد با ما کار نکنه. به این ترتیب نه پیمانکار و نه متخصص کانادایی هیچ فایده برای ما نداشتند.

* ما با این تصمیم فکر می کردیم می توانیم در کوتاه مدت به توانایی هایی که نداشتیم دست پیدا کنیم، اما گروه همکار هیچ فرصتی را برای ما قائل نبود.

تصور ما این بود که امکانات و پتانسیل های بالفعل این گروه می تواند بلافاصله بعد از آغاز همکاری به ما اضافه بشود اما این تصور اشتباهی بود چون ما از طرف این گروه نه برای رشد در کنار هم، بلکه صرفا برای رشد آن ها پذیرفته شده بودیم.

هزینه های این تصمیم:

* ایجاد تعارض بین من و شریکم به منظور تصمیم گیری در خصوص قطع همکاری و همچنین بحث های طولانی و خسته کننده با گروه همکار به همین منظور.

* ایجاد وقفه در پیدا کردن پاسخ های سؤال هایی که در مورد کسب و کارمان داشتیم.

* اتلاف چند ماه از زندگی.