Menu
نویسنده مطلب : شهرزاد

مطلب مورد بحث:

تفاوت مشکل و مسئله چیست؟ منظور از تبدیل مشکل به مسئله چیست؟


فکر می‌کنم در مورد کسانی که متخصص مسائل استاندارد هستند اما در حل برخی مشکلات ناتوانند، شاید بتونیم به یک مشاور روانشناس یا یک مشاور خانواده (فرضی) هم فکر کنیم.

به اینصورت که او در رشته تخصصی خودش تمام آموزش‌های لازم رو دیده و تعداد زیادی مسئله‌ی استاندارد رو آموخته و همیشه برای حل مسائل مراجعانش به کار می‌گیره. به عنوان مثال:

مثلاً اگر مراجع این فرد، زن و شوهری هستند که در زمینه‌ی خاصی (مثلاً تعارض بر سرِ داشتن یا نداشتن فرزند در این زمان) دچار اختلاف شده‌اند؛ او برای حل این مسئله، راهکارهای مشخصی رو پیش پای اونها قرار میده، و کمک‌شون میکنه تا به وضعیتی که میتونه از نظر هر دو مطلوب باشه برسند.

اما همین فرد ممکنه در زمان‌هایی با مراجعانی مواجه بشه که با مشکلات مبهم و عجیب و پیچیده‌ای مواجه شدند، و حالا در حل مشکلات اونها احساس ناتوانی میکنه. (یا حتی ممکنه مشکل پیچیده‌ای در زندگی خودش به وجود بیاد که خودش رو در حل اون مشکل، ناتوان ببینه و در این شرایط، راهکارهای استاندارد همیشگی نتونن بهش کمکی بکنن)

پی نوشت:

به تازگی در حال خوندن کتاب هنر ظریف بی خیالی | مارک منسون هستم (البته با ترجمه‌ی دیگری و با عنوان «هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» – چون به اون ترجمه، فعلا دسترسی پیدا نکردم)، و نکته‌ای که در این کتاب و در ارتباط با این درس، توجهم رو جلب کرد جایی بود که مارک منسن، (در بخش “پیاز خودآگاهی”) ما رو متوجه موضوعات جالبی میکنه. که دوست داشتم با اجازه متمم عزیز، برداشت‌های خودم رو از حرف‌های او در این بخش کتاب در ارتباط با چیزهایی که در این درس آموختم، در اینجا بنویسم: (و از طولانی شدن کامنتم خیلی عذر میخوام)

از جمله اینکه:

* یک موضوع، ممکنه برای فردی یک مسئله باشد و برای فرد دیگری، مشکل؛ و این به نگاه ما به اون موضوع بر می‌گرده و به این که ما چگونه به اون مشکل نگاه می‌کنیم.

* هر چه بهتر و بیشتر بتونیم ارزش‌هایی که در زندگی برامون مهم هستند تعریف و درک کنیم، و اینکه هر چه بهتر بتونیم اینکه چه معیارهایی را برای سنجش و ارزیابی ارزشهامون و پیشرفت به سمت اون ارزشها در نظر گرفتیم رو شناسایی و تعریف کنیم و  اینکه آیا اون معیارها اصلاً درست هستند یا نه، و آیا نیاز دارند تغییر کنند یا نه، و اگر معیارمون اشتباه هست بهش نچسبیم و مواردی از این قبیل؛ بیشتر موفق میشیم مشکلمون رو به یک مسئله تبدیل کنیم و برای حل‌اش تلاش کنیم.

* فکر می‌کنم بتونیم بگیم که وقتی می‌تونیم متوجه بشیم که موضوعی هنوز در حد مشکل باقی مونده و به مسئله تبدیل نشده، یا از یک مسئله به یک مشکل تبدیل شده، که متوجه بشیم که اون موضوع با احساسات ما در ارتباط هست یا نه. (مثلاْ موضوعی ما رو خشمگین یا ناراحت یا دلگیر یا آزرده میکنه) (همانطور که در این درس هم – در تفاوت مشکل و مسئله – یاد گرفتیم که “مشکل یک قضاوتِ حسی است. “) در حالی که یک مسئله، احتمالاْ با احساسات ما در ارتباط نیست.

* مشکلات میتونن همیشه در زندگی ما وجود داشته باشند و شاید نشه ازشون اجتناب کرد. اما چیزی که مهمه اینه که ما میتونیم معنا و مفهوم مشکلات‌مون رو با توجه به اینکه چطور بهش نگاه میکنیم، چگونه بهش فکر می‌کنیم و چه معیار یا معیارهایی رو برای سنجیدنش انتخاب می‌کنیم کنترل کنیم و اون رو از مشکلی مبهم به مسئله ای مشخص و شفاف تبدیل کنیم و سپس به دنبال راهی برای تغییر وضعیت موجود و رسیدن به وضعیت مطلوب مون باشیم. (که به نظرم تفکر واگرا هم در اینجا خیلی میتونه بهمون کمک بکنه)

***

* موضوع دیگری که در این رابطه بهش فکر می‌کردم این بود که فکر میکنم شاید اگر در حل مسائل غیر استاندارد زندگی‌مون، بتونیم به مفاهیم اقتصاد رفتاری هم توجه بیشتری بکنیم،  شاید بیشتر موفق بشیم به کمکش، خطاهای تصمیم‌گیری‌مون رو در حل یک مسئله کاهش بدیم.

 

برخی از سوالهای متداول درباره متمم (روی هر سوال کلیک کنید)

متمم چیست و چه می‌کند؟ (+ دانلود فایل PDF معرفی متمم)
چه درس‌هایی در متمم ارائه می‌شوند؟
هزینه ثبت‌نام در متمم چقدر است؟
آیا در متمم فایل‌های صوتی رایگان هم برای دانلود وجود دارد؟