Menu
نویسنده مطلب : زینب الف

مطلب مورد بحث:

تعارض شناختی (ناهماهنگی شناختی)


یک. یکی از اقوام نردیک، سه پسر تیزهوش داشت. از بچگی خیلی روی درس پسرها کار کرده بودند، وقت و انرژی و کلا. و خیلی هم روی درس و استعداد و هوششان تبلیغ می شد. دو پسر بزرگتر با رتبه های ۱۲۰ و ۵ کنکور سراسری حانواده رو سرافراز کردند و هر دو مهندسی مکانیک بهترین دانشگاه ها قبول شدند. نوبت به پسر سوم که رسید، بعد از اعلام نتایج کنکور، خانواده حاضر نمی شدند رتبه پسر را بگویند. فقط می گفتند که رتبه اش خیلی خوب نشده. و بعدا هم در یک رشته مهندسی در یکی از دانشگاه های بزرگ، اما نه دانشگاه های درجه اول تهران، پذیرفته شد. بعدها مادر و پدر این پسر می گفتند که خودش این رشته رو دوست داشته و اینکه آخرین بچه ست و نمی توانسته از خانواده دور بشه و برای همه سخت بوده.

دو. در حال نوشتن طرحی نو برای محل کارم بودم. اما کار های زیادی پیش اومد و خودم هم اهمال کاری کردم و کار انجام نشد. در نهایت هم با این تغییر تصمیم که کلا کار خیلی مهمی نبوده و کارهای با او.لویت بیشتر وجود داره نوشتن طرح منتفی شد ( حداقل تا این لحظه).