Menu
نویسنده مطلب : امیرمحمد قربانی

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس مدل ذهنی


نام پروژه: قسمتی از مدل ذهنی من در مورد حرفه‌ی پزشکی

 

هنگامی که در سال اول دبیرستان بودم، نظری نداشتم که در آینده می‌خواهم به سمت چه کاری بروم. در مدل ذهنیِ منِ آن زمان، پزشکی شغلی کسل‌کننده بود. مریض دیدن را جذاب و هیجان‌انگیز نمی‌دیدم. فکر می‌کردم که کاری تکراری است و کلِ پزشکی به همین در مطب بودن و مریض‌های اکثرا تکراری ختم می‌شود.

به همین خاطر، در پایان سال اول دبیرستان، به رشته‌ی ریاضی رفتم (مدرسه‌ی ما رشته‌ی انسانی نداشت و فکر هم نمی‌کنم که اگر داشت، در آن زمان، به آن سمت می‌رفتم).

اتفاقاتی افتاد (به این پروژه مربوط نمی‌شود و به همین دلیل، از نوشتن آن‌ها اجتناب می‌کنم) که مدل ذهنی مرا گسترده‌تر کرد. خطاهایم در مورد نحوه‌ی تفکرم در مورد پزشکی، برایم آشکار شد. در سال پیش‌دانشگاهی، تغییر رشته دادم و به سمت رشته‌ی تجربی آمدم.

کنکور دادم و در یکی از دانشگاه‌های خوب کشور پذیرفته شدم و اکنون که در حال نوشتن این پروژه هستم، در اواخر سال چهارم پزشکی به سر می‌برم. به همین خاطر تصمیم گرفتم که پروژه‌ی مدل ذهنی‌ام را در این مورد بنویسم.

شاید بد نباشد که قبل از شروع، به این نکته اشاره کنم که در روند آموزشیِ فعلی در کشور، دانشجویان از ترم ۸ با بیماران تماس دارند. من این فرایند را در حدود دو سال زودتر از بقیه آغاز کردم. از ترم ۴ از چندین نفر از اساتیدم اجازه می‌گرفتم و به کلینیک یا بیمارستان‌های دانشگاه می‌رفتم. یعنی الان حدود دو سال و نیم است که با بیماران نیز برخورد دارم. و این دو و نیم سال برخورد، قطعا بر مدل ذهنی من تاثیرات قابل توجهی داشته است. شاید اگر مانند بقیه، از همان ترم ۸ با بیمار برخود داشتم، به خودم اجازه نمی‌دادم که چنین پروژه‌ای را بنویسم و اندکی بیشتر صبر می‌کردم.

 

۱. بزرگترین لذت پزشکی برای من

همیشه سعی‌کرده‌ام بدن انسان را به عنوان یک علامت سوال با طول متوسط یک متر و خرده‌ای ببینم. علامت سوالی که اگر با میکروسکوپ به آن نگاه کنی، متشکل از میلیون‌ها میلیون علامت سوال کوچک‌تر است. هر سلول خود میلیون‌ها علامت سوال برایم است و بهتر و دقیق‌تر بگویم، هر مولکول در بدن انسان برایم علامت سوال بود و هست.

پازلی که حتی تکه‌های آن را در اختیار ندارم. من فقط قاب پازل را دارم. قرار است در طول این هفت سالِ دورانِ پزشکی عمومی، تکه‌های پازل را کشف کنم و در این قاب قرار دهم و بعد در دوران تخصص، یک تکه از این پازل را انتخاب کنم و آن را با ظرافتی فوق‌العاده، با رنگ‌های بی‌شمار، رنگ‌آمیزی کنم.

این مدل در اواخر ترم یک به این شکل در آمد و با آن پزشکی را شروع کردم. هر تکه درسی را که می‌خواندم، می‌بلعیدم. هر علت و معلولی را که می‌فهمیدم، مرا به شوق می‌آورد و باعث می‌شد که بخواهم بیشتر بخوانم؛ چون که هر چه بیشتر می‌خواندم، انگار مداد رنگی‌های بیشتری برای رنگ آمیزی در اختیارم قرار می‌دادند. انگار به درک بیشتری می‌رسیدم. و این خود انگیزه‌ای می‌شد برای ادامه دادن. یک فیدبک مثبت.

این دلیلی بود که دوره‌ی علوم پایه، برای من کاملا لذت‌بخش بود. نه این که آن را به عنوان زندانی ببینم که قرار است پس از دو سال و نیم از آن رها شوم و وارد مقطع بالینی شوم. دروسِ علوم پایه، به من تعداد زیادی علت و معلول برای فهمیدن، هدیه می‌داد. دوره‌ای که عمده‌ی دانشجو‌های پزشکی از دروس سنگین و سخت و نچسب آن شاکی هستند، برای من به قشنگی تمام شد.

دوره‌ای که همه‌ی دانشجویان پایان آن را مفصلا جشن می‌گیرند و من در پایان آن در کنار خوشحالی از ورود به مقطعی بالاتر، ناراحت بودم که فرصت‌های زیادی را در این دوره، از دست داده بودم.

پس از زندگی کردنِ این ۵ ترم، به دوره‌ی فیزیوپاتولوژی رسیدم و پس از این دوره‌ی یک‌ساله، دوران بالینی آغاز می‌گردد.

در دوره‌ی فیزیوپاتولوژی قرار بود بیماری‌ها را بیاموزیم. حجم وحشتناکی می‌بایست در طول یک سال آموخته شود. به دلیل این حجم زیاد، اساتید زمان زیادی نداشتند تا به بررسی علت‌ها بپردازند. عمده‌ی وقت من در این دوره، برای پیدا کردن این علت‌ها گذشت؛ نه این که بخواهم صرفا علامت‌ها و تظاهرات یک بیماری را حفظ کنم.

بارها اتفاق افتاد که ساعت‌ها جست‌وجو کنم تا تمام علت‌های تاکنون کشف شده برای علامت‌های یک بیماری را پیدا کنم.

وقت گرفت. انرژی گرفت. اما به هیچ وجه، از مدل ذهنی‌ای که برای یادگیری دروس پزشکی داشتم، پشیمان نیستم و تأثیر آن را، موقع دیدن بیمار‌ها، بارها مشاهده کرده‌ام. این‌جاست که «آن بزرگ‌ترین لذت» وجود دارد. وقتی که می‌توانم از آموخته‌هایم برای تشخیص استفاده کنم. «تشخیص بیماری»، آن لبخندِ حاکی از کفایت و رضایت را بر صورتم می‌آورد.

اولین باری را که تشخیص یک بیماری کمی سخت را (مسمومیت ناشی از سرب) به طور کامل از خودم و بدون کمک استادم گفتم، هیچ وقت یادم نمی‌رود. و شاید بتوانم بگویم که تشویق و لبخند استادم که نشان‌دهنده‌ی رضایت او از شاگردش بود، بسی به این رضایت افزود.

و وقتی به این لذت افزوده می‌شود که بیماری که داشتی، تو را مدت‌ها بعد ببیند و تو را کاملا به یاد بیاورد و از تو فراوان تشکر کند و با هم صحبت گرمی داشته باشید. وقتی که متوجه می‌شوی، کارهایی که تو کردی، در زندگی او تأثیر داشته است. به نظرم، این لذتش به طرز قابل توجهی بیشتر از تشکرِ آنی پس از درمان است.

از خوش‌شانسی من بود که اولین بیمارم در بدو ورود به دوران بالینی را، حدود ده روز پیش دوباره دیدم و با هم احوال پرسی گرمی داشتیم و چند دقیقه‌ای گپ زدیم.

این حس زیبا، آن‌قدر برایم ناب است که حاضر نیستم آن را با چیز دیگری عوض بکنم.

در پایان این بحث دلم می‌خواهد جمله‌ای را که محمدرضا در فایل ویدیویی بحث استعدادیابی آورد (به شکل خلاصه‌تر) بگویم:

پزشکی، هنر حل مسئله‌ای است که صورت مسئله‌ی آن، کاملا واضح و مشخص نیست.

فهمیدن این مسئله، حل این مسئله و رضایت خودم و بیمار از حل مسئله است که بزرگ‌ترین لذت را در این مسیر به من می‌دهد.

این است که به من کمک می‌کند این مسیر دشوار را طی کنم. این است که باعث می‌شود ساعت‌های بی‌شماری را که در بیمارستان هستم، به عنوان ساعت کاری نبینم. این ساعت‌ها برای من ساعت تفریح است.

 

۲. بزرگترین ترس من در مورد پزشکی

بزرگ‌ترین ترس من در مورد پزشکی این است که این لذت را که در بالا از آن گفتم، از من بگیرند. آن وقت است که دیگر آن ساعات تفریح قطعا به ساعات کاری تبدیل می‌شود.

چطور چنین چیزی ممکن است؟

در بالا، چهار متغیر برای این لذت گفتم:

۱. فهمیدن مسئله

۲. حل مسئله

۳. رضایت خودم از حل مسئله

۴. رضایت بیمار از حل مسئله

چهارمی با پیشرفت‌های پزشکی در حال افزایش است. درمان‌ها بهتر می‌شوند. هزینه‌ها کمتر می‌شوند. و در نتیجه رضایت بیمار افزایش می‌یابد.

اما برای من، این گونه نیست که فقط با مورد چهارم، ارضا شوم. من به هر چهار فاکتور نیاز دارم.

حس می‌کنم، هر چه نقش اتوماسیون، نقش کامپیوتر‌ها و نقش هوش مصنوعی در پزشکی (با روند فعلی که می‌بینم و توضیح آن در این بحث نمی‌گنجد) بیشتر می‌شود، اندازه‌ی سه فاکتور اول کمتر می‌شود. وقتی که هوش مصنوعی بتواند به راحتی بیماری‌ها را تشخیص دهد، دیگر اندازه‌ی سه فاکتور اول برای من به صفر میل می‌کنند.

از این می‌ترسم. هر چند این برای بیمار بهتر است که تشخیص‌ها بهتر و درمان‌ها موثر‌تر شوند ولی من از این که نقش «من» در این بازی کم شود، بسیار می‌ترسم.

ولی قرار نیست دست روی دست بگذارم که نقش «من»‌ کم شود.

اشتباه نکنید. نه این که بخواهم به مبارزه با هوش مصنوعی بپردازم. می‌خواهم هوش مصنوعی را بهتر بشناسم. می‌خواهم آن را بیشتر بشناسم. می‌خواهم بتوانم نقشی برای خودم در این میان پیدا کنم که من هم به عنوان یک «بازی‌کننده‌ی فعال» باشم نه صرفا یک پزشک در نقشِ تایید‌کننده‌ی تشخیص‌های هوش مصنوعی.

و تلاشم در این روزها، شناخت بهتر و بیشتر و عمیق‌تر این سیستم است. موضوعی که متاسفانه جایگاهی برای آن در آموزش پزشکی فعلی کشور در نظر گرفته نشده است.

انرژی زیادی از من می‌گیرد که هم به دروس مرتبط به پزشکی‌ام برسم و هم به شناخت بیشتر هوش مصنوعی. ولی هزینه‌ای است که حاضرم آن را پرداخت کنم تا از این بازی حذف نشوم.