Menu
نویسنده مطلب : محمدجواد علیمحمدی

مطلب مورد بحث:

عوامل و موانع پرورش و شکوفایی استعدادها


الف)در اون قسمتی که یکی از پیش نیازها و عوامل رشد استعداد رو مطرح کرده اید علاقه رو گفتید .

علاقه رو شامل دو بخش دونستید:

بخش منطقی و بخش احساسی

و گفتید که باید این دو عنصر همزمان حضور داشته باشند تا بتونیم بگیم علاقه داریم.

ب) در بحث مدل ذهنی گفته شده که ممکنه چیزی وجود داشته باشه که با شخصیت ما یا مدل ذهنی ما و علایق ما سازگار نباشه . اما ممکنه شرایطی پیش بیاد که ببینم این مدل ذهنی برای رسیدن به یک هدف مهم تر کارآمد نیست و باید تغییرش بدیم . این تغییر درناک هست چون داریم از ناحیه امن خود خارج می شیم.

الف و ب:

اگه من مدل ذهنی خودم رو دارم تغییر می دم احتمالا اون قسمت احساسی از خودم رو هم تغییر می دم . یعنی بخش احساسی علاقه ام. چون ما منطقا به این نتیجه رسیدیم که باید تغییراتی رو بپذیریم . یعنی بخش عقلانی داره کار می کنه . به نظر میرسه داریم قسمت احساسی علاقه رو به نفع قسمت عقلانی تغییر می دیم. اینطور نیست? ( من اینطور فهمیدم که یکی از کارکردهای مدل ذهنی این هست که : اگر در یک جایی منطق هزینه و فرصت به من می گه این کار به نفع من هست ولی حس من با این انتخاب خوب نیست سعی کنم از یک زاویه دیگه به اون مساله نگاه کنم . گویا اول انتخاب منطقی می کنم و حس رو به تاخیر می اندازم یا کلا حسم رو عوض می کنم)

اما در مثال پزشک موفقی که آوردید گفته اید اگر بخش منطقی شما را به این نتیجه رساند که می توانید روی استعداد حل مساله خود سرمایه گذاری کنید و بخش احساسی شما یاری نکرد شما کارتان ایراد دارد و کامل نیست .

خوب حرف من این است :مگر قرار نبود مدل ذهنی و تغییر آن درد داشته باشد و ما بر حسب سود و زیان و هزینه و نفع خود تصمیم بگیریم؟ مدل ذهنی قرار نیست به ما کمک کند که طوری فکر کنیم که آن بخش احساسی هم با ما همراه شود؟

یک تجربه از انتخاب رشته دارم. یک استادی به من گفت که برو دنبال رشته ای که در کشور به اون نیاز داریم و درد صنعت ماست . علاقه بعدا ایجاد می شود.

در ازدواج می گویند عقلانی ازدواج کن عشق بعد از ازدواج ایجاد می شود.

در دو مثال بالا گویی ما با بخش احساسی علاقه می ستیزیم . شاید نگاه بلند مدت داریم . شاید علاقه های دیگری را در نظر گرفته ایم که به این احساس کنونی ما اولویت داشت. یا به زبان متمم سعی می کنیم مدل ذهنی خود را به دلیل سود بیشتر و رضایت بلند مدت تغیر دهیم . اما فراموش نکینم که داریم با بخش احساسی خود مقابله می کنیم و اگر نتوانیم مدل ذهنی مناسبی برای شرایط جدید پیدا کنیم معلوم نیست که آن رضایت بلند مدتی که در نظر داشتیم تامین شود یا نه.

مثل آن کسانی که به امید عشق بعد از ازدواج ازدواج های عقلانی می کنند اما در نهایت حس شکست دارند.( من همین جا نیازمند تعریف منطقی بودن یک امر هستم. اصلا کار منطقی به چی می گن؟)
یا کسانی که می گفتند : من می روم رشته ای که پول خوبی توش هست بعدا علاقه ایجاد میشه . اما علاقه هرگز ایجاد نشده.

نمی دانم توانستم تضادی را که از مخلوط کردن این مفاهیم حس می کنم را بیان کنم یا نه؟ البته فکر می کنم این تضاد به خاطر این هست که هنوز مفاهیم را خوب در ک نکرده ام.نمی دانم شاید بیخودی پیچیده می کنم مساله رو.