Menu
نویسنده مطلب : علیرضا امیری

مطلب مورد بحث:

عشق چیزی است که بعد از دوران عاشقی باقی می‌ماند


با این پاراگراف زیبا، حرف های مجنون در شعر نظامی گنجوی برام تداعی شد. اونجایی که پدر مجنون از رهایی مجنون، از بند عشق ناامید میشه و به توصیه ی خویشان و دوستانش اونو به خانه ی کعبه میبره تا شاید خدا گره از دل او بگشاید و از دام این عشق رهایی یابد.

گفت ای پسر،  این نه جای بازیست / بشتاب که جای چاره سازیست

در حلقه ی کعبه کن دست / کز حلقه غم بدو توان رست

گو یا رب از این گزاف کاری / توفیق دهم به رستگاری

دریاب که مبتلای عشقم / آزاد کن از بلای عشقم

مجنون در جوار کعبه وقتی این توصیه های پدرش رو میشنوه میگه:

گرچه ز شراب عشق مستم / عاشق تر از این کنم که هستم

گویند که خو ز عشق وا کن / لیلی طلبی ز دل رها کن

یا رب تو مرا به روی لیلی / هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست بر جای / بستان و به عمر لیلی افزای

اینجاست که دیگه پدرش حرفهای مجنون رو میشنوه و میفهمه که این زلزله کار خودشو کرده و جز ویرانه ای، چیزی در وجود مجنون باقی نیست:

میداشت پدر به سوی او گوش / کاین قصه شنید گشت خاموش

دانست که دل اسیر دارد / دردی نه دواپذیر دارد.