Menu
نویسنده مطلب : نیما ظهیریان

مطلب مورد بحث:

دن اریلی و ماجرای خوردن در بوفه رستوران‌ها


ریشه این کار برمیگرددبه مدل ذهنی این دست از آدمها که از کل دنیا طلبکار هستند و در باور آنها حق ایشان در تمام زمینه ها خورده شده و باید جوری انتقام بگیرند . دومطلب  را در هنگام خواندن این متن به یاد آوردم که شاید خواندنش برای شما هم خالی از لطف نباشد
اول اینکه در سالهایی که کارمند یک سازمان دولتی بودم همکاری داشتیم که در آستانه بازنشستگی بود و از زمین و زمان شکوه و گلایه داشت و با اینکه یک کارمند عادی بود احساس اش این بود که اگر  در این سن رئیس سازمان نشده ، حداقل باید معاون سازمان میشد. به خاطر این نوع طرز فکر هم تقریبا هیچ کاری انجام نمی داد و مجموعه هم به این نتیجه رسیده بود که اگر ایشان کاری انجام ندهد ، منفعتش برای سازمان بسیار بیشتر از کار کردنشان هست . در نتیجه صبح که به اداره می آمد، چون یک اتاق اختصاصی هم به او داده شده بود ، در را از پشت قفل کرده و با پهن کردن موکت در کف اتاق می خوابید . البته بهترین سیستم کامپیوتری و بهترین مبلمان را هم چون همیشه معترض بود برای او خریداری کرده و اختصاص می دادند . نه مراجعه کننده ای داشت و نه اصلا تمایلی برای استفاده کردن از سیستم در او بود . رفته رفته من به این شخص و کارهایش دقیق شدم و سعی کردم دلیل کارهایش رااز زبان خودش بدانم . به همین خاطر احترام یک مدیرعامل را به او می گذاشتم و سعی می کردم به بهانه های مختلف از او سوالات اداری بپرسم تا در خلال صحبتها بیشتر با طرز فکرش آشنا شوم . در تمام این مراجعات یک چیز برای من عجیب بود که اتاق ایشان چه در زمستان و چه در تابستان بسیار گرم بود ! عاقبت یک روز دل به دریا زدم و این موضوع را از خودش سوال کردم . ولی وقتی جواب سوالم را داد من از شدت تعجب دهانم باز ماند و هیچ چیز نتوانستم بگویم. او به من گفت که در کمد اتاق هیتر روشن می کند تا برق بیشتری مصرف شود چون اضافه کاری او را اداره قطع کرده و او به این نحو مقابله به مثل می کند . بعد از آن دانستم که چرا او حتی مطالعه هم نمی کرد چون خوابیدن در اداره را نوعی تحمیل هزینه به طرف مقابل می دانست ولی غافل از آن بود که به خودش ضرر می زند .

داستان دوم را پدر بزرگم نقل می کرد که : یک روزی پدر و پسری فقیر به میهمانی یکی از متمولین شهر دعوت می شوند . پدر که ماهها بود که غذای درست و حسابی نخورده بود از این دعوت بسیار خوشحال می شود و در راه میهمانی به فرزندش سفارش می کند که تا می تواند بخورد و تاکید می کند که حواسش باشد آب اصلا نخورد! او در جواب پسرش که علت آب نخوردن را می پرسد ، میگوید اگر آب بخوری اشتهایت کور می شود و غذای کمتری می توانی بخوری. القصه به میهمانی میروند و خوان اطعام در برابرشان گسترده شده و از انواع و اقسام غذاها در سفره چیده می شود . پدر که درست روبروی پسر نشسته بود به او چشمکی زده و سفارشاتش را در هنگام غذا خوردن به او یادآوری می کند. خوردن غذا که شروع می شود در اثنای کار پدر ناگهان می بیند که پسرش لیوانی آب میخورد ، هر چقدر هم که به او چشم غره میرود افاقه نکرده و پسر آب را میخورد. میهمانی که تمام میشود و از صاحبخانه که خداحافظی می کنند ، به محض پا گذاشتن در کوچه پدر پس گردنی محکمی به پسر میزند و به او می گوید: پدر سوخته نگفتم آب نخور؟ چرا آب خوردی؟
پسر با چشمانی گریان جواب میدهد که : دیدم بغل دستیم خورد ، وقتی از او دلیلش را پرسیدم گقت : با این کار جای بیشتری برای خوردن در شکمت باز می شود و بیشتر می توانی بخوری و من هم این کار را که کردم توانستم بیشتر بخورم . در این هنگام پدر پس گردنی دوم را میزند که : پدر سوخته به من چرا نگفتی ؟!!!