Menu
نویسنده مطلب : محمدرضا محمدی

مطلب مورد بحث:

افسردگی چیست؟ نشانه ها و علائم افسردگی چه هستند؟


من دو سال اول خوابگاه به خاطر دوری از خانواده و خیلی از مسائل دیگه تقریبا تمام ۹ نشانه‌ی افسردگی رو داشتم. اون موقع هیچ چیز به جز خوندن مطالب درباره‌ی افسردگی و حرف زدن با روانشناس (فقط روانشناس) و نوشتن و سوزوندن اون نوشته حالم رو خوب نمی‌کرد. خوشبختانه توی خوابگاه مشاوره‌ی رایگان داشتیم که البته من بیش از دوباره استفاده نکردم اما خب بعد از اینکه ۶ جلسه پشت سر هم توی یه مرکز خصوصی مشاوره رفتم و کم‌کم روی خودم کار کردم حدودا یک سال و نیم بعد تازه حالم شروع کرد بهبود پیدا کنه  و الان خیلی خوبم.

چند کتاب که توی اون دوران برای من فوق العاده بود رو به ترتیب تاثیر می‌نویسمشون:

وضعیت آخر (تامس هریس)
ماندن در وضعیت آخر (تامس و امی هریس) (برای بار دوم در حال مطالعه‌ش هستم)
خوشبتختی یافتنی نیست، دریافتنی‌است (احمد پدرام)

خوندن این سه کتاب باعث شد که اول حس خوبی نسبت به والدینم نداشته باشم و گفتگوی کودک-والد خیلی زیادی رو تجربه کنم. بعد از یه مدت باعث شد که بپذیرم که تا یه سنی اشتباهات والدین باعث شده که من مشکلاتی داشته باشم. بعد از اون درک کردم که والدین هم خودشون تربیت یافته‌ی والدین دیگر و حاوی یه مقداری محتوای غلط در والد خودشون هستند. کمی طول کشید تا متوجه شدم که تمام محتوای والد نامناسب نیست و در واقع خیلیشون باعث شدند که من الان از دو محور عزت نفس یعنی ارزشمندی و توانمندی، توی محور ارزشمندی سمت راست مبدا باشم. الان متوجه هستم که مسئولیت تصمیمات الآنم با توجه به آگاهی که دارم با خودمه و دیگه نمی‌تونم تقصیر رو گردن کسی بندازم. وظیفه دارم که مطالعه کنم و والدم رو پالایش کنم و همچنین سعی کنم در بیشتر اوقات روی mode  بالغ باشم.

مسئله‌ای که تازه باهاش برخورد کردم اینه که غیر از اینکه خیلی از بیماری‌های جسمی ریشه در عصبی بودن و افسردگی دارند اما برعکس این ماجرا هم هست. بیماری‌های روحی هم هستم که ریشه در مشکلات جسمی دارند. برای مثال کم‌کاری تیروئید باعث خواب زیاد، بی‌حالی خیلی زیاد و همچنین افسردگی میشه.

ای‌کاش روانشناسان عزیز قبل از رفتن سر مسائل روحی از بیماران می‌خواستند که از نظر جسمی خودشون رو بررسی کنند و بعد سر مسائل روحی برند.

راه حل بعدی نوشتن بود که به دادم رسید. اون اوایل که خب خیلی کم می‌نوشتم و وقتی هم که می‌نوشتم بعدش می‌سوزندم. اما حدود ۸ ماه هست که روزی ۳ صفحه می‌نویسم (بدون سانسور)‌ و نوشته‌ها رو هم نگه می‌دارم. این کار رو هم از شاهین کلانتری یاد گرفتم. هنوز سر نوشته‌های قبلم نرفتم ولی می‌دونم که حالم نسبت به قبل خیلی بهتره.

و آخرین مورد هم که حالم رو خیلی خوب کرد این بود که یه فردی رو پیدا کردم و که تونستم به مدل ذهنیش اعتماد کنم و ایشون رو الگوی خودم قرار بدم. این مسئله کمک کرد که خیلی از درگیری‌ها و دودلی‌ها و سردرگمی‌هام حل بشه. ممنونم از محمدرضا شعبانعلی که هر اونچه رو که می‌دونه مکتوب می‌کنه تا کسی مثل من بتونه ازشون استفاده کنه.