Menu
نویسنده مطلب : Meshkat karimi

مطلب مورد بحث:

نامه ای به گذشته


مشکات عزیز سلام، این نامه از سوی خود توست. مشکاتی که آینده مسیر زندگی که در پیش گرفته‌ای را دیده. در ابتدا مختصری از خودم برایت میگویم تا خودت را بهتر بشناسی. تو الان در سنی نیستی که خیلی بدنبال شناخت شخصیت خود باشی.دختری هستی که از نظر دیگران بسیار موفق، مستقل و مسئولیت‌پذیری. خیلی زود بزرگ شدی و مسئولیت‌های بزرگی قبول کردی. در درس و کارت موفقی و شرایط اجتماعی و اقتصادی خوبی داری. از بیرون که به زندگیت نگاه می‌کنند حسرت زندگیت را می‌خورند اما هیچکس از دلت خبر ندارد، حتی خانواده‌ات. دختر شاد و سرزنده‌ای هستی ولی در وجودت عمیقا تنهایی. این روزها حال دلم اصلا خوش نیست و امیدوارم اشتباهاتی که من را به این  روزها کشانده تو تکرار نکنی. همه‌ی خون دل‌هایی که این ده سال کشیده‌ام فقط یک علت داشت، قدرت تصمیم‌گیری نداشتم و هرکس هر تصمیمی برایم گرفت تسلیم شدم. کلا خلاف نظر پدر و مادرم نظری نمی‌دادم حتی اگه علایقم چیزی خلاف نظر آنها بود. برای درس خواندنم، انتخاب رشته‌ام و انتخاب همسفر زندگیم هم بجای من انتخاب کردند. در حقیقت خود را در وجود من زندگی کردند. قوی بودم و سعی کردم از پس مشکلات برایم. آنقدر موفق بودم که ده سال از زندگی و جوانیم به پشیمانی گذشت و کسی از درونم خبر نداشت. بارها سعی کردم اشتباهم را جبران کنم و تصمیم درست را بگیرم که هربار نظرم را عوض کردند و باز هم عقیده خود را به من تحمیل کردند.هربار راهکار جدیدی ارائه دادند و همه‌ی آنها را امتحان کردم و هربار سرخورده‌تر از قبل شدم. غافل از اینکه مسیری که از ابتدا به اشتباه آمده بودم مرا به مقصد نمی‌رساند. در کویری سرگردان بودم که نه بلد راه بودم نه کسی صدایم را می‌شنید. اما همچنان تشویق حضاری که نمایش بداقبالی‌های زندگیم را به تماشا نشسته‌اند گوشم را پر کرده بود و باز امیدی در من ایجاد می‌کرد که شکست را قبول نکنم. الان چیزی از من باقی نمانده، هربار با آمال و آرزوهایی سرکوب شده و دلی ترک برداشته برخاستم تا شکست را قبول نکنم. اما اکنون خود را در پایان این برهوت می‌بینم. پرتگاهی روبرویم است که مرا به دره زندگانی، همان جایی که جوانیم و امیدها و آرزوهایم در آن دفن شده‌اند سوق میدهد. نه توان برگشت دارم نه توان تحمل، ناگذیر به پریدن درون سیاه‌چالی هستم که سرنوشت برایم تقدیر کرده.

قبل از آنکه از ادامه زندگی و تلاش برای ساختن آن ناامید شوی، این را بدان تو تنها یکبار فرصت زندگی کردن داری و شانسی برای تکرارش نداری. پس هر موقع فهمیدی اشتباه کردی درستش کن چون شاید فقط یه رور از زندگیت مونده باشه و سعی کن خودت تصمیم گیرنده زندگیت باشی و در کنارش از تجربیات دیگران بهره ببری نه اینکه دیگران بجایت تصمیم بگیرند و تو بدون تفکر عمل کنی. امیدوارم با انتخاب‌های درست زندگی که من تجربه کردم تو در آینده تجربه نکنی.