Menu
نویسنده مطلب : حسین قربانی

مطلب مورد بحث:

ما خیلی زود به رویدادهای خوب عادت می‌کنیم


اتفاق خوب:

اخیرا درگیر راه‌اندازی یک پروژه بودیم و کارها به خوبی پیش رفت. من هم به نظر خودم و بیشتر به نظر مدیران و همکارانم، در این مرحله بالاتر از حد انتظار ظاهر شدم و عملکرد بسیار خوبی در این مرحله از پروژه داشتم و به صورت مستقیم و غیرمستقیم تمجیداتی هم از من شد.

این اتفاق برای من یک اتفاق خوب و شادی‌آفرین و موفقیت‌آمیز بود.

ولی مرحله توضیح و معنایابی این اتفاق برای من یکی دو روز بیشتر طول نکشید.

بعد از دو روز به این نتیجه رسیدم که این مراحل جزو مراحل کاری هر کسی است و من هم در این مرحله از سابقه کاری خودم در زمینه پروژه‌های نفت و گاز باید چنین توانمندی از خودم نشان می‌دادم.

بعد هم قانع شدم که اگر غیر از این عمل می‌کردم و عملکرد مناسبی نداشتم، باید از دست خودم ناراحت می‌شدم.

 

اتفاق بد:

چند ماه قبل بین من و یکی از دوستان بسیار صمیمی‌ام، یک دلخوری پیش آمد که باعث ناراحتی بسیار من و او شد.

من تا چند هفته بعد درگیر مرور این اتفاق و یافتن توضیح، دلیل و معنایی برای آن بودم و شاید این عادت کردن به آن برای من چند ماه طول کشید.

همین الان هم که می‌خواستم، به این تمرین پاسخ دهم، در حال تراشیدن دلیل و معنایی دیگر برای این دلخوری و اتفاق ناخوشایند بودم که بلافاصله منصرف شدم.

 

برای عادی شدن و تطبیق با برخی اتفاقات بد و یا اختلافات پیش آمده به عنوان یک اتفاق بد، شاید سالها طول بکشد و همچنان برای فرد موضوع قابل هضم نباشد.

 

به عنوان مثال دوم پدر و مادری را می‌شناسم که فرزند خودشان را که شانزده ساله بود، به خاطر تصادف در حین رانندگی بدون گواهینامه، از دست دادند.

این پدر و مادر بعد از گذشت چند سال هنوز نتوانسته‌اند از مرحله یافتن توضیح عبور کنند و به مرحله تطبیق یا عادت کردن برسند.

 

ولی به شخصه کسی را ندیده‌ام که به خاطر یک خوشحالی هرچند بسیار بزرگ، مدت زیادی را در مرحله سوم متوقف بماند.