Menu
نویسنده مطلب : رضاسبحانی

مطلب مورد بحث:

نامه ای به گذشته


سلام رضاجان..

امیدوارم وقتی این نامه رو میخونی دلی شاد، لبی خندون و تنی سالم داشته باشی. دوست دارم کمی برات از تجربیات تلخ و شیرینم حرف بزنم.

یادم میاد وقتی چهارده سالم بود، دوستی داشتم که بسیار به هم نزدیک بودیم. عمق رابطه رفاقتی رو با او تجربه کردم. اسمش ناصر بود. یک شب اما، ناصر سوار بر صندلی عقب  یک موتور، تصادف کرد و از این دنیا رفت. به همین سادگی. اون روز بود که اولین درس زندگی رو یاد گرفتم. این که دنیا واقعاً بی ارزشه و انسان از یک لحظه بعدش خبر نداره. بنابراین غم و غصه خوردن برای کارهای دنیایی اشتباهه. ای کاش آدم ها میفهمیدن ارزش باهم بودنشون چقدره. اگه یک لحظه به این فکرکنی که شاید فردا کنار دوست، خواهرو برادر یا پدر و مادرت نباشی، چقدر عمق رابطه و محبتت زیاد میشه.

دومین موردی که مدل ذهنیم شده اینه که اتفاقات آینده هیچ وقت به اون بدی که ما درموردشون فکر میکنیم، اتفاق نمی افتند. ترس از آینده لذت زندگی در لحظه حال رو ازمون میگیره. بنابراین بیشتر افکارت رو در دست بگیر و زیاد نگران اتفاقی که نیفتاده نباش. ورق دنیا به هزار رو برمیگرده، تنها وظیفه ما تلاشه تا نتیجه دلخواهمون رقم بخوره. اگه دیدی نهایت تلاشتو کردی و مرادت حاصل نشد، اونوقت بدون که حتما بهتر بوده که اون اتفاق نیفته. اینجوری نتیجه بد هیچوقت اذیتت نمیکنه و با آرامش بیشتری زندگی میکنی.

سومین مورد اینه که تلاش کن حرف مردم زیاد برات مهم نباشه، به همون میزان که سعی میکنی دیگران رو راضی کنی، به همون اندازه خودت ناراضی خواهی بود. ما چند صباحی در این دنیا هستیم و چه بهتر که در این زمان علایق خودمون رو زندگی کنیم. میدونم دیدن ناراحتی دیگران سخته ولی این بهایی هست که در برابر خواسته های خودت باید بدی.

در پایان ازت میخوام گنج بزرگی رو از دست ندی و اون گروه متمم و مطالب گرانبهاشه. حرکت در مسیر این گروه تو رو در پیشبرد سریعتر اهدافت کمک میکنه  و لذت زندگی رو هدیه میده. همون خوشبختی طولانی مدت که میدونم هر انسانی دوستش داره و  تو مستثنی نیستی.

اینها حرفهایی بود که به نظرم رسید تا برات بنویسم و تجربیاتم رو باهات شریک شم.