Menu
نویسنده مطلب : زهرا غلامی جلال

مطلب مورد بحث:

کریس آرگریس و فاصله‌ بین دانستن و عمل کردن


فاصله بین دانستن و عمل کردن : در واقع دانستن برای عمل کردنه، پس اگر قراره عمل نشه چرا اصلا دنبال یادگیری و دانستنیم. خب همیشه این خلاء و فاصله بین دانستن و عمل کردن بوده و هست و این نقش خود ماست که این فاصله رو کم کنیم و به تعادل برسونیم . این همه کتاب می خونیم و متمم می خونیم و فیلم می بینیم و نظریه هایی رو می پذیریم و .. اما وقتی فکر می کنیم می بینیم در عمل ضعیف بودیم و هستیم. دانستن به تکرار و تکرار که به رفتار و عمل تبدیل میشه ،به صداقت و تعهد و کوشش ما وابسته است حتی به مسئولیت پذیری تصمیماتی که میگیریم و رفتارهایی که می کنیم .

من نظریه مورد حمایتیم در مورد زباله نریختن تو خیابون و کوچه و … اینه که اصلا به هیچ وجه نباید زباله بریزیم حتی شده زباله رو با خودمون حمل کنیم تا اولین سطل زباله ای که قراره ببینیم حتی به حداقلی یک لفافه کاغذی آدامسی که می جویم همیشه به اطرافیان می گم و خودم هم قبول دارم . اما به نسبیتی گاهی از این قانونی که حمایت می کردم خودم تخطی می کردم و در خفا دور از چشم دیگران ( به دیده ترس از قضاوت دیگران در مورد تناقض در حرف و عمل ام ) گاهی این کار را انجام میدادم با این توضیح که نظریه مورد استفاده من در مواقعی با نظریه مورد حمایتی من فاصله پیدا می کرد و با خودم می گفتم که حالا یک بار که زباله انداختن من در کف خیابان یا کوچه مشکلی ایجاد نخواهد کرد مثلا انداختن یک آدامس جویده شده در بوته ها و .. .

برای این فاصله گاهی در خودم احساس خجالت و بی صداقتی می کردم و از خودم بدم می آمد و برای از بین بردن این فاصله خودم را مجبور می کردم که هر طور شده مرتکب این اشتباه نشوم و این باعث شد که تنهایی خودم هم با قوانین حمایتی ام رفتار کنم و تصمیم بگیرم. و فکر کردن به این موضوع حس خوبی به من می داد که تونستم نظریه مورد حمایتی ام همان نظریه مورد استفاده ام بشه و هیچ استثنائی نداشته باشه ( این حس خجالت و بی صداقتی در من از دید بالا برایم ایجاد شد و از بیرون به حرف و عمل ام که نگاه می کردم و تناقض و فاصله رو می دیدم حالم بد میشد از خودم و تلاش می کردم هر بار ذهنیتم رو قوی تر کنم برای عمل به نظریه مورد حمایتیم).

یک نکته ای هم که به نظرم میرسه اینه که گاهی افراد برای فرار از مسئولیت انتخابشون نظریه مورد حمایتی اشخاص دیگرو ( مثل دوستان و آشنایانی که با اونها مشورت می کنن) مرجع تصمیماتشون می کنن مثلا در انتخاب رشته دانشگاهی با توجه به آینده شغلی وجایگاه اون رشته و شغل در جامعه با توجه به این که نظریه مورد حمایتیشون این بوده که علاقه شخصی شون رشته و شاخه دیگری است و بعد گذشت زمان تازه شکوه و گلایه شون اینه که نظر دیگران درست نبوده و نظریه مورد حمایتی خودشون تا امروز هم با خودشون حمل کردن درست بوده و هست و اگر بر اساس اون تصمیم می گرفتن موفق بودن و دیگران مقصرند که مارو به اشتباه مشورت دادن .( مثلا به جای تصمیم بر اساس نظریه مورد حمایتی دیگران ممکن بود نظریه مورد استفاده اش که خودش بهش رسیده باشه و بر اساس اون تصمیم گرفته باشه فاصله اش با نظریه مورد حمایتی خودش کمتر بوده باشه و یا هر چند بهرحال مسئولیت تصمیم خودشو می پذیرفت و حداقل مرکز کنترل بیرونی رو فعال نمی کرد .)