Menu
نویسنده مطلب : آفاق رحمانی

مطلب مورد بحث:

عکاسی، بالون سواری، عشق و اندوه | جولین بارنز


اینروزها تنها شدن با دو مسیر متفاوت در گستره اندوه سروکار داره. تنهایی بخاطر نبودن کسی یا کسانی که برای همیشه رفته اند و فرد دیگه هیچکسی را بجای وی نمیخواد قبول کنه و تنهایی بر اثر جدایی از کسی یا کسانی که جدا و دور از فرد قرار دارند و بنا به عللی نباید یا نمیتونند همدیگه را ببینند.

جالبه که مرگ در تعبیر باورهای افراد نجات یافته از مرگ با تعبیر مرگ در ذهن کسانیکه دیگری را از دست داده اند بسیار متفاوته به نوعی هنگام تجربه مرگهای موقت و بازگشت به زندگی بر اثر احیا یا مشیت کردگار نوعی ستایش آمیخته با حس احترام به زندگی در افراد بوجود میاد و به اونها آرامشی عجیب میبخشه و معمولا افراد عمیقا متحول شده و تغییر بینش نسبت به مرگ و زندگی و ایدیولوژی درگیر با این دو مقوله دارند ولی وقتی مرگ مربوط به دیگرانه، نوعی حس استثنا بودن و در پاره ای از مواقع حس خودشیفتگی بنیانگزار احساسات و اندوهی شگرف میشه چون فرد می اندیشه که خودش قراره ابدیت داشته باشه و انگار نه انگار حتی اگر صد سال بعد از رفتگانش زندگی کنه، در تقویل تاریخ حیات بسیار ناچیزه و اندکی نمی گذره که خودش هم باید رخت بسته و مسافر همین راه باشه.

دکتر یالوم مقوله بسیار جالبی راجع به مرگ در کتاب روان درمانی اگزیستانسیال مطرح کرده و بخوبی از حق مطلب برآمده و خوندنش بسیار کمک کننده است و در این مسیر نویسندگان موفق و مطرحی را با تحلیل رمان هایشان مثال زده که در رابطه با مرگ میتونن این حس تلخ و پرده متزلزلی که ما دیوار ستبری میبینیم را بخوبی واقع نمایی کنند.

یک باور غلط هم هست بنام برخورداری از نجات دهنده های غایی که ما در ذهنمون از عزیزان بر روی زمین میسازیم تا زهر نیش مرگ را زیر پوست زندگی احساس نکنیم مثل والدین در زمان کودکی یا دلبستگان ما در بزرگسالی و در صورت کنترل نکردن وابستگی هامون به اونها، چه بسا چنان احساسات یکسویه و آمیخته با ادبیات فریبنده ای با چشمداشت رهایی ما از مرگ توسط این افراد ترسیم کنیم که رهایی از این اتکای نادرست تمام عمر را بر باد بده.

دلتنگی حق کسانی است که عزیزی از دست داده اند، مشاوره ها و سوگ درمانی اینروزها در بیمارستانها ناچارا کار را به شیفتهای آنکالی مددکاران بالینی بیمارستانها کشانیده و چقدر زیباتر خواهد بود اگر فقدان را با همه تلخی گس و کشنده اش، بلد باشیم بهتر مدیریت کنیم و در مواقع دلتنگی و اسفی که فقدان عزیزی به همراه میاره، با ادبیات سوزناکی که ما را جاوید، غم را ابدی، زندگی را برای همیشه تهی و استیصال فراغ را بلافصل نمایش میده کمی واقع نگرانه تر مواجه بشیم.

شاید خواندن قطعاتی از شعر یکی از بیماران دکتر یالوم در زمان مواجهه با ترس از مرگ خالی از لطف نباشه ایشون طبق اشارات متن کتاب سعی داشته اند دکتر را وادار به پذیرفتن نقش ناجی نهایی خودشون کنند و به این جهت این بخش کمی اغواگرانه به نظر میاد تا مشاوره های پزشکش را مدت دارتر کنه بدون اینکه خودش به خودش کمکی کرده باشه:

مرگ را ارباب خودم می پندارم

و تازیانه اش را دستی مهربان

با او می تازم تا غار دورافتاده اش

تا اقامتگاهش؛

میخواهم وانهم عطر تابستان را

روبرتابم از غلاف دانه هایی که نشاط زندگی می شکافدشان

آنگاه با مرگ بر اورنگهای یخی بنشینم

و عشقش را تجربه کنم.

عدم باور حقیقتی که قراره همه را با قانون خود همراه کنه چنان در ادبیات جانگدازتر به چشم میاد که نگاه یکسویه و غرق شدن در این وادی درهای بیشتری را بر درمان فرد افسرده می بنده.