Menu
نویسنده مطلب : زهرا داورپناه

مطلب مورد بحث:

مهربانی های کوچک زندگی


مرسی واسه این موضوع به ظاهر کوچیک و در واقع خیلی مهم

یادمه دوران دانشگاه دوستم یه  نوع شیرینی می پخت که خیلی دوست داشتم. یه شب قبل از خواب بهش گفتم زهرا چقد هوس اون شیرینیاتو کردم… صبح ساعت هفت که بیدار شدم صبحونه رو حاضر کرده بود و شیرینی هم سر سفره بود، بعد از نماز صبحش دیگه نخوابیده بود که شیرینی ها رو بپزه.

یه بار که سوار تاکسی شدم (کرایه اون مسیر ۴۵۰تومان بود اما راننده ها چون دیگه ۵۰ تومانی پیدا نمیشد ۵۰۰ می گرفتند) راننده خوش برخورد، کنار دستش کلی شکلات گذاشته بود و از مسافرها عذرخواهی می کرد که پول خرد نداره.
وقتی هم به زادگاهم میرم، هم روستایی های بین مسیر روستا تا شهرو سوار میکنم و میرسونمشون.