Menu
نویسنده مطلب : کیان

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس استعدادیابی مقدماتی


پیش .ن.:(خواننده محترم در صورتی که این نوشته برای شما طولانی و خسته کننده است فقط برای قضاوت در مورد آن و استعدادهای مقدماتی بنده کافی است
قسمت های پررنگ شده
را مطالعه بفرمایید)

نقد کردن خود سخت است و این پروژه در واقع از این جنس است؛ خود را نقد کن!
 شاید به نوع تربیت مان بر می گردد، و شاید به جغرافیایی که در آن متولد و رشد کرده ایم و شاید به گذشته ها مان، هرچه هست سخت است، مدت هاست که به این پروژه فکر میکنم و به گذشته که نشانی از این نشانه ها را پیدا کنم، این تمرین(پروژه) به نوعی پیدا کردن خود آدمی هست، و در خلال آن واقعیت هایی برای شخص نمایان می شود که خوب باعث بهم ریختگی درونی می شود…
 
 من به ترتیب آنچه که درس داده شد، به بیان استعدادها نمی پردازم بلکه از نداشته ها شروع می کنم که گمان ساده می بردم دارم تا به داشته های واضح و بی نیاز از هر توضیحی برسم:
 

به موسیقی علاقه زیادی دارم مثل همه هم سن وسالهایی که کودکی و نوجوانیمان همراه بود با موسیقی های انقلابی و سنتی و …در ضمیر من دنیای آواها و صداها شکل گرفت، آهنگ های شجریان و شهرام ناظری و گروه چاووش و …را هنوز که هنوز است پیگیرم و دنبال می کنم و کلکسیون کاملی از این آواها دارم. سال هایی که در حال ساخت خودم بود موسیقی کار می کردم و سازی به دست می گرفتم اما غم نان نگذاشت همیشه گمان میکردم من به خوبی یک استاد موسیقی آن را می شناسم و می فهمم“. بله می شناختم اما واقعیت این بود که هیچ پیشرفتی در یاد گیری اون نداشتم، سازم رو همیشه استادم کوک می کردم و همیشه ترس تغییر کوک همراهم بود. خوب باید اعتراف کنم در استعداد موسیقیایی در زمینه تشخیص و تفکیک صدا ضعیف هستم. اما اذعان می کنم که حافظه موسیقایی بسیار قوی ای دارم به طوری که به گفته اطرافیان حافظه من کلکسیون موسیقی سنتی است…

نه! به سرعت محمد رضا شعبانعلی که ادعا می کند بهترین هست در بین دیگران نزدیکش، من نمی توانم به سرعت متنی را بخوانم ! پیشتر ها گفتگوهای ذهنی ای که مثل یک میمون بازیگوش آدمی را به خود مشغول می کند، عامل اصلی نداشتن این توانایی بود که با کلی تمرین و تلاش بالاخره در تمرکز بر موضوع موفق شدم اما هنوز نمی توانم به سرعت متنی را بخوانم و بتوانم به آنالیز کلی برسم اما می توانم با تکنیک هایی مثل Skan&scim (که آموختنی هستند نا ذاتی) به اطلاعات اولیه ای دست پیدا کنم. و خلاصه در زمانی کمی بیشتر از آن چه اختصاص داده شده است حرفی برای گفتن داشته باشم..

این همه تمرین ، این همه کتاب خوندن، این همه آموزش دیدن، این همه وقت صرف کردن ، کاش یکی می گفت: هی فلانی این یک استعداد هست،  نه یک توانمندی اکتسابی که با این همه مشقت بتوان بدست آوردش، شما تقریبا بی بهره ای.!یکی از قصدها و خواسته هام بعد از فارغ التحصیل شدن کد نویسی در سطح فوق حرفه ای بود حالا می فهمم که چرا نشدم و نشد؟! استدلال تحلیلی ، در حد یک کد نویس حرفه
ای در نهاد من نیست .حالا یاد گفته یکی از اساتید داتشگاه افتادم که ازم پرسید تو چطور چند نفر رو
مدیریت می کنی؟ و وقتی توضیح دادم گفتن تو یک مدیرت کوتاه مدت هستی نه یک مدیر
همیشه ! شاید بتونم یه مجلس رو مدیریت کنم برای یک مدت کوتاه اما نه برای همیشه! بخاطر
همین هم هست که از جلاسات و هماهنگی ها خوشم نمیاد.

امان از یادگیری یک زبان دیگر! چرا باید نیاز به یادگیری یک زبان دیگه باشه؟ چرا یک زبان جهان شمول نیست که همه از کودکی به اون زبان حرف بزنن؟(البته زبان اسپرانتو(خط سوم) هست ولی جهانی نیست!) بی تعارف؛ سیلوگرام ( یادگیری زبان دیگر) در نهاد من نیست، با تمرین و چند سال کلاس رفتن الان از پس زبان انگلیسی بر میام اما راستش رو بخواین از سر اجبار انگلیسی رو یاد گرفتم نه از سر شوق و ذوق….

ریاضیات(اعداد) را در ذهن و جان ما تنیدند! نمی دانم چرا پدرم وقتی که هنوز به مدرسه نمی رفتم با من اعداد و ریاضیات مقدماتی و …. کار می کرد! جان مایه ریاضی یعنی اعداد را دوست دارم، کار کردن با آنها راحتر است تا آدم ها! شاید اون زحمت پدر بود که سالهای بعد باعث شد در المپیاد ریاضی دانش آموزی به رتبه ای در خور دست پیدا کنم و همیشه با اون مقطع افتخار کنم.

استعداد استقرا شاید به دلیل علاقه به درس ریاضی و مخصوصا دروس هندسه در من نهادینه شده است، یافتن وحدت در عین کثرت برایم بیشتر بازی و تفریح است تا یک کار جدی! و این موهبت به دلیل اینکه کمتر مورد استفاده قرار گرفته به شکل بازی در آمده است، به لطف درس استعداد یابی فهمیدم که این بازی باید باجدیت بیشتری ادامه پیدا کند. دلیل ساده ای برای وجود این استعداد پیدا کردم؛ من از عمق ذهنم احساس می کنم که از هر چیز خوب برای بهتر شدن کاری که می کنم الگو بگیرم مثلا همیشه از طراحی های معماران بزرگ در طراحی مدارات الکترونیکی الگو میگیرم! ویا از  تفکراتی که پشت طراحی های آیفون وجود داره سعی میکنم در کارها الگو برداری کنم( تقلید نه!)

رنگها و هارومونی های بین آنها، معنا دهنده کارهای ما هستند، یک جور زبان بی زبانی! از کودکی به رنگ ها علاقه داشتم حتی رنگ های خنثی و تیره نهایت بهره رو می برم. تشخیص و تفکیک آنها را نه به خوبی یک هنرمند نقاش اما اندکی تنها اندکی، فراتر از انسان معمولی انجام می دهم(یک فروتنی شرقی – ایرانی مضحک)، آنچه که بیشتر از خود تفکیک رنگ برای من مهمتر بوده این است که با ترکیب و در کنار هم قرار دادن آنها بخواهم چه مفهوم و پیامی را منتقل کنم. یادم هست اولین کارت ویزیتی که برای خودم ساختم به دلیل اینکه نشان بدم از تمکن مالی برخوردارم از رنگ قهوه ای  و طلایی استفاده کردم و خوب موفق بود…

طوفان های ذهنی در بیان هر انچه که می توان درمورد موضوعی بیان کرد به واقع ذهن من رو به یک ویرانه تبدیل می کنه و اونقدر لبریزم می کنه که گاهی وقت ها در نوشتنشون کم میارم، هیچ وقت در هیچ کاری ایده ی و نظری که قبلتر اجرا شده باشد را اجرا نمی کنم، همیشه اعتقاد دارم که انجام کاری باید از ذهن و درون من بجوشه و شکل بگیره و تازه باشه. شاید این دیدگاه باعث شده که همیشه به دنبال حرف جدیدی در کارها برام جالبه که همکار بالاتر از خودم به دلیل ارائه ایده های نو همیشه با من جلسه خصوصی برگزار می کنه  و در نهایت حرف های جلسه خصوصی به صورتی در کارهای آتی شرکت نمایان می شه ! (شاید همه مثل من فکر می کنن!). این برام مهم نیست که خالق اون ایده من بودم اما کس دیگری اون رو مالک شده ، همین که شکل گرفته خوبه و با بیرون رفتنش از ذهن من جای فکر بهتر دیگری رو باز می کنه!
 
طراح خوبی هستم ! و همیشه به جزئیات طرحم توجه دارم، اما هیچ کدام از طراحی هام رو دوست ندارم! دوست و مدیرم همیشه از طراحی های من حرف زده و تشویق کرده هرچند که خودشون در شکل گیری اون عامل اصلی بودند. در دوران دانشجویی طراحی و نقاشی با مداد جزو کارهای جدی و روزمره ام بود. کارهای انتزاعی و سورئال رو دوست دشتم و برروی کاغذ پیاده می کردم. مدیر من یکی از هم اتاقی های من در دوران دانشگاه بود و کارها رو دیده بود، یادم وقتی که یک کار ضعیف پیششون بردم، با مهربانی گفت؛ تو یک هنرمندی، اون نگاه هنرمندانه رو تو کار بیار. سخترین انتقادی بود که شنیده بودم. رفتم و با یک طرح برگشتم، گفت؛ درست که کارهای ما هیچ بوی از هنر ندارند اما هنر که می تونه به اون رنگ و بو بده.
 
صبور و آینده نگر!ویژگی بارزی هست که گاهی از طرف برخی به منفعت طلبی من تعبیر میشه! اما واقعیت اینه که من همشه به آینده فکر میکنم و با اوضاع الان آینده رو پیش بینی و ترسیم میکنم ،
هیچگاه انرژی برای کاری که ثمری نخواهد داشت نمی ذارم اما کاری که حتی ۱۰ سال آینده بشه میوه اش رو چید و حتی اگر خودم هم نتونم از اون میوه بخودم برام ارزشمندتر هست.  زمانی که همه اعتصاب می کنند من نیستم، چرا که می دونم در پایان سال کاری و مالی زمان خوبی برای اعتصاب نیست، بلکه باید زمانی اعتراض کرد که اثربخش باشه نه مثل یک تب تند بدنبال جرعه آبی برای فرونشاندن اون باشیم. این واقعیت در درون من ریشه مذهبی داره” آنچه دل می خواد ۹۹ درصد مواقع چیز خوبی از آب در نمیاد!” اینکه وقتی دلت چیزی رو خواست یه توهم بیشتر نیست منتظر باش اگر ادامه پیدا کرد و کف روی آب خوابید حقیقت اون خواسته برملا خواهد شد و اونوقت اگر اون خواسته همچنان پابرجا بود، یک واقعیت است نه توهم زود گذر.
 
تجسم فضایی، متوسط رو به بالا! همین! به قول دوستان کلا در فضا هستم…

 اما کار با انگشتان، آرام بخش ترین فعالیت است. کنترل برروی اونها ، انجام کارهای ظریف که تمرکز و هماهنگی بالایی بین ذهن و دست ها رو می خواد از مورد علاقه ترین فعالیت های من هستند. مثلا به صورت کاملا حرفه ای تایپ ۱۰ انگشتی فارسی و انگلیسی رو انجام میدم( یک ویژگی بارز برای پروگرامرها!)، مونتاژ قطعات SMD بردها در الکترونیک همیشه به عهده می گیرم، کارهای یدی( با بیگاری اشتباه نشود!) با من هست، کنترل خوب و قابل قبولی برروی دستها و انگشتان دارم!

 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
پ.ن: سخت بود! دو روز این نوشته طول کشید. اما وقتی تموم شد متوجه شدم هنوز بخش هایی هستند که که بیان نشده باقی مانده اند. و ای کاش می شد در موردشون حرف زد نه اینکه از ترس طولانی بودن متن برخی رو سانسور کرد و برخی رو بیان نکرد چرا که اصلا در این سری مطالب به اونها اشاره ای نشده…
سپاس از اینکه بر من منت می ذارید این متن رو می خونید و با محبت نکته یا حسی رو در زیر اون کامنت می کنید…