Menu
نویسنده مطلب : آرش علیزاده عادل

مطلب مورد بحث:

موانع کار تیمی اثربخش | تیم هایی که تیم نیستند


به نظر من و طبق مطالبی که در کتاب پنجمین فرمان نوشته پیترسنگه خواندم، زمانی گروهی از افراد یک “تیم” تشکیل می دهند که هدف آنها مشترک باشد یا حداقل در یک راستا باشد، این هدف مشترک است که باعث می شود هم افزایی، ساختار تیم و تشخیص زمان انجام کارها با تلاش اندکی شکل بگیرد. یک نمونه خیلی ساده از تیم مثال می زنم:

در دوران کارشناسی برای درسی یک گروه ۳ نفره تشکیل داده بودیم و قرار بود پروژه اون درس رو با هم انجام بدیم. روزها گذشت و فقط یکی از سه نفر در تیم تلاش مناسبی انجام داده بود و به مفاهیم کاملا مسلط بود و بقیه فقط یک دید سطحی داشتند. دو هفته به تحویل پروژه هر سه ما احساس کردیم که زمان انجام کار فرا رسیده و باید ظرف دو روز پرونده پروژه رو ببندیم. با هم دیگه یک برنامه ریزی انجام دادیم و هر کس یک گوشه کار رو گرفت، یکی خونشون رو فراهم کرد که دور هم جمع بشیم و قبل از اینکه همه بیان محیط رو فراهم کرد و در حین کار حواسش بود که بچه ها خسته نشن، یک نفر دیگه که مهارت فنی داشت و کار رو کامل بلد بود به شدت متمرکز شد روی پروژه و بخش اعظمی از کارها رو با مشورت بقیه جلو برد و نفر سوم هم نتایج تحلیل های نفر دوم رو یادداشت می کرد و به قالب استاندارد می برد. پروژه در تایمی که مد نظرمون بود با کیفیتی که هر سه راضی بودیم انجام شد. شاید وقتی یک نفر از بیرون نگاه کنه بگه همه ی کار ها رو اون نفر فنی انجام داد و بقیه کار خیلی خاصی انجام ندادن، ولی به نظر من اون سینرژی که ایجاد شد و اینکه هر سه همدل و هم هدف بودیم و هر کس هر کاری از توانش بر میومد انجام می داد باعث شد بتونیم نتیجه بگیریم.

یک نمونه از گروهی که اسم تیم بر روی آن گذاشته شده مثال می زنم:

در محیط کاری من، من در گروهی فعالیت دارم که افراد این گروه رابطه دوستانه و مناسبی با هم دارند ولی معمولا اون هم افزایی و روح کار تیمی به کار ما حاکم نمیشه و خیلی وقت ها نارسایی هایی به وجود میاد که من سر منشا اون رو بی هدفی افراد می دونم. افرادی که حتی اهداف روشنی برای خودشون تعریف نکردند که بخوان این اهداف رو با اهداف سازمانشون هم راستا کنند. اگر هم هدفی برای گروه تعیین میشه هدفی هست که بهشون دیکته شده و برای افراد گروه قابل لمس و درک و ارتباط برقرار کردن نیست