Menu
نویسنده مطلب : هدی سلطانی

مطلب مورد بحث:

کریس آرگریس و فاصله‌ بین دانستن و عمل کردن


espoused theory
نظریه مورد حمایت من این است که من فردی هستم که ورزش یکی از رکن های اساسی برنامه ی زندگی ام هست. دروغی هم در کار نیست و این یکی از باور هایی است که در مورد خودم دارم. با اینکه باشگاه نمی روم اما در خانه تمرین هایم را انجام میدهم.
theory in use
من تا وقتی ورزش میکنم که احساس نیاز کنم. متوجه شوم که چابکی ام را از دست دادم ام یا اینکه احساس کرختی میکنم. ورزش در برنامه ی من هست اما رکن بی چون و چرا و چندان اساسی ای نیست.

دو نکته ای که با اندکی جستجوی بیشتر در این بحث برایم روشن تر شد این است که اولا نظریه مورد حمایت و نظریه مورد استفاده اختلافشان اندک است. آن چنان که به چشم خودمان نمی آید اما در جهان بیرون از ما این تفاوت در عملکرد هرچقدر اندک نتایج متفاوتی را ایجاد میکند. در مورد خودم ورزش کردن امر کلی ای است که در هردو نظریه وجود دارد و درست هم هست. تفاوت در چقدر و به چه قیمی ورزش کردن است. ورزش کردن هر روزه مورد حمایت من است اما عملکرد من روز درمیان است چرا که دلیلی نمیبینیم وقتی انرژی و وضعیت فیزیکی ام خوب است ورزش را به کاری که شاید مطلوب تر باشد رجیح دهم.
و اگر به این نکته توجه نکنیم این احتمال هم وجود دارد که دچار توهم نسبت به کارهایی که میکنیم و نتایجی که برداشت میکنیم شویم. چیزی که شاید بتوان نام آن را جهل مرکب گذاشت.
دوما ما خودمان را بر اساس espoused theory هایمان قضاوت میکنیم اما دیگران را بر اساس theory in use هایشان.و این باعث میشود که حق به جانب برخورد کنیم.  در صورتی که اگر این نسبت برعکس شود و سمت مخالف این حالت حرکت کنیم هم نتایج دقیق تری از زندگی شخصی مان برداشت میکنیم و عادت هایی مثل نوشتن و ارزیابی عملکرد و نتایج (مثلا در مورد من یادداشت ساعت هایی که روزانه ورزش میکنم و ارزیابی شان ) در ما ایجاد میشود و نسبت به خودمان واقع بین میشویم و هم روابط بهتری را تجربه میکنیم. چرا که espoused theory های سایر انسان ها هم مثل ما تئوری های خوبی هستند غالبا :) حتی اگر نه خوب لااقل قابل دفاع. و خیلی از دلخوری ها و خرده گیری ها و صرفا از دریچه ی نه چندان وسیع خود به دنیا نگاه کردن ها کاهش پیدا میکند. و به عمق جدید و کارآمدی از بینش دست پیدا میکنیم.