Menu
نویسنده مطلب : سعیده

مطلب مورد بحث:

فوبیای تصمیم گیری | ریشه تردید در تصمیم گیری


 حالا یک تغییر کوچک انجام بدهیم: می خواستم یک کتاب بخرم چون  قیمتش بالا بود گفتم بزار همین کتابایی که تو کتابخونه هست رو بخونم بعدا اونو می خرم. نمی دونم این مثال درستی هست یا نه. شک داشتم.

فعلاً اولویت من نیست: در مورد اپلای کردن چون بشدت ازش می ترسم همیشه می گفتم فعلا اولویت نیست بزار به چیزای دیگه فکر کنم. انقدر به حاشیه بردمش تا فراموش شد. ولی همیشه گوشه ی ذهنم هست.

 

باید از یک مشاور کمک بگیرم:  در مورد همین اپلای می خواستم از یک مشاور کمک بگیرم تا اون هم بهانه های من رو قبول کنه برای نرفتن. او هم ترسم برای نرفتن رو توجیه کنه.

 به اطلاعات بیشتری نیاز دارم: باز هم در مورد همین اپلای میشه. اینکه سعی کنم همش بگردم تا نقاط منفی پیدا کنم بعد پیش خودم و بقیه بگم ببین، ببین همین بود که می گفتم بده. دیدی احساسم درست بهم میگفت. دیدی چیز خوبی نیست. خوب شد اقدام نکردی. خوب شد. خیالم راحت شد.