Menu
نویسنده مطلب : منان

مطلب مورد بحث:

داستان گرگها: تنها داستان واقعی زندگی


داستان واقعی زندگی، من را به دو سال پیش برگرداند. زمانیکه تازه فارغ التحصیل شده بودم و جویای کاری مرتبط با یادگیری های گذشته ام بودم. شخصی  پیشنهاد کار کردن با من را پذیرفت. پس از مدتی توانایی حرفه ای من به سرعت رشد کرد. با توجه به تمام روندی که از شروع تا ارائه محصول مشاهده کرده بودم و در آمد ناچیزی که داشتم، تصمیم به مستقل شدن گرفتم اما هر وقت که بحث جدا شدن را میکردم، مدیرم با این جمله که همه گرگ هستند و شما نمیتوانی از عهده ی مقابله با چنین گرگهایی بر بیایی مرا منصرف میکرد. قضیه ی جالب این بود که برای من بی تجربه تا آن زمان فقط یک گرگ وجود داشت که خودش هم با گرگهای دیگر موافق نبود و شاید نگران از گرگ شدن من بود و سپس جنگیدن با یک گرگ.

من  با مشاهده ی اینکه افراد در چنین سیستمی تنها طعمه ای بودن برای پرت شدن در مقابل گرگهای دیگر زمانیکه ممکن بود مدیر خورده شود، شغلم را ترک کردم. هر چند که بی شک، مدیرم خاطره ی همکاری با یک گرگ را تا مدتها برای افراد جدید نقل خواهد کرد. شاید از دست دادن عزت نفس اولین بهایی است که گرگها پرداخت میکنند.