Menu
نویسنده مطلب : علی اختری

مطلب مورد بحث:

کبوتر با کبوتر، باز با باز؟


سلام. بعد از خوندن این درس، ذهن من وارد یک درگیری شد، خیلی زیاد تلاش می کنم تا به یه نتیجه برسم اما به نظر می آد، لازم باشه از دوستان متممی هم در این بحث بین خودم، استفاده کنم.

————

خلاصه مطلب:

به جز یه سری افکار حاشیه ای، صحبت هام حول سوال زیر مطرح میشه:

«آیا اگر یکسال دیگر را ببینیم، نوازنده ای که برای آشپزها نواخته تواناتر است یا نوازنده ای که برای موسیقی دان ها؟»

طبیعیه که موفقیت، در میزان شادی تاثیر داره. اینکه شما در جمع فک و فامیل اگه یه روز بری سفر را بنوازید، با اینکه در اپرا بنوازید، تفاوت داره و شادی این دو وضعیت هم متفاوته.

————

اول از همه باید بگم که این درس، ارتباط بسیار زیادی داره با درس‌‎‌ قبلی، یعنی درس‌‌ گزینه های پیش فرض در واقع ما داریم گزینه های پیش فرض دوستی مون رو تغییر می دیم، گزینه هایی که قبلا اصلا بهش فکر نمی کردیم.

اما وارد بحث اصلی خودم بشم. قبلش بگم که تمام این نوشته ها بدون Conclusion و نتیجه گیری هستن و فقط افکار من محسوب می شن + سوال هایی که دارم، طبق معمول دوست دارم افکار دوستان متممی رو هم زیر این کامنت، بخونم و اون ها به من در نتیجه گیری بهتر کمک کنن.

حرف هام رو با یه مثال، بهتر توضیح می دم.

من در مدرسه تیزهوشان درس می خونم. هنوز انتخاب رشته نکردم (اول دبیرستانم) که بگم در کنار هم رشته ای هام هستم احساس ناراحتی می کنم. اما مسئله اینه که دانش آموزهای مدرسه ما، طبیعتا همه به فکر درس و درس خوندن و پیدا کردن سوال و کتاب و المپیاد و از این کارها هستن. یه بخش زیادی از صحبت هامون هم به همین زمینه تعلق داره. اینکه هر نفر چقدر درس خونده و کجا رو خونده و نکته داشته یا نه و امثالهم. اما اگه وقتم رو با افرادی که بیرون از مدرسه تیزهوشان هستن می گذروندم، شاید (به این شاید بیشتر می پردازم) اوقات خوش تری رو داشتم اما از پیشرفت درسی من جلوگیری می شد. جلوگیری که نه، ولی سرعتش کم می شد و بعد از یه مدت، از بقیه هم کلاسی هام عقب می افتادم. در نهایت وقتی دوست هام توی امتحان ها یه نمره خوب می گرفتن و من یه نمره بد، اون زمان خیلی زیاد و عمیق ناراحت می شدم.

درباره «شاید»: به نظرم من نمی تونم با افرادی که خارج از مدرسه خودمون هستن رابطه جالبی داشته باشم؛ حتی افرادی که توی بقیه تیزهوشان های شهرمون هستن و سال های قبل اضافه شدن به کلاس هامون. توی کامنت ها هم زیاد خوندم که بچه ها نوشتن من فلان رشته رو می خونم و ما حرف هم رو می فهمیم و می تونیم با هم ارتباط داشته باشیم. دغدغه ها، افکار و حتی طرز برخورد بچه های مدرسه ما با بقیه مدارس، خیلی فرق می کنه.

یه مثال دیگه، برای بهتر روشن شدن موضوع (درباره اینکه با غیرحرفه ای ها وقت بگذرونیم): من پارسال، داشتم فتوشاپ یاد می گرفتم، اوایل راه بودم اما فکر می کردم خیلی بلدم، وقتی کارهام رو برای دوست هام که غیرحرفه ای بودن می فرستادم، همه فک شون می افتاد. من هم فکر می کردم او لا لا من خیلی حرفه ای هستم و معاون کلانترم! یه روز توی یه گروه آموزش فتوشاپ عضو شدم، وقتی اعضای اون گروه و کارهاشون رو دیدم، متوجه شدم که خیلی ازاون ها عقب ترم و باید کلی تلاش کنم تا به شون برسم. اون زمان، واقعا ناراحت شدم. شادی ام، واقعا کم شد. اما امروز، وقتی به اون موقع نگاه می کنم، به نظرم بهترین اتفاق ممکن برام افتاد. اگه توی اون گروه عضو نمی شدم، الان هنوز به همون دارایی هام اکتفا کرده و خوش بودم. اما بعد از اون اتفاق، شاید یه مدت شادی ام کمتر شد اما تلاش کردم و خودم رو به بقیه اعضای اون گروه رسوندم.

الان، بعد از پیشرفتی که داشتم، بین اعضای اون گروه، همه فکر می کنن که من خدای فتوشاپم! خودم هم دوباره اون احساس معاون کلانتر بودن و شادی زیاد رو تجربه می کنم. اما باز هم دنبال یه گروه از افراد حرفه ای تر می گردم تا این شادی رو از من بگیرن و من رو به تلاش بیشتر و پیشرفت وادارن.

اگه بخوام روی مثال متمم توضیح بدم، یه نوازنده که برای یه موسیقی دان ساز می زنه، می تونه هر روز پیشرفت کنه و بهتر و بهتر بشه. اما کسی که برای آشپزها ساز می زنه، همونی که هست می مونه و البته از خودش هم راضیه.

بعد از یه مدت، می شه تفاوت نواختن نوازنده اول و نوازنده دوم رو دید. آیا باید شادی رو فدای پیشرفت کرد؟ اینکه من بهتر بنوازم (درسم بهتر باشه-فتوشاپم بهتر باشه-علم بیشتری داشته باشم) بهتره، یا اینکه من همراه با شادی بنوازم؟ (توجه کنید کسی که «بهتر» می نوازه، صرفا «ناشاد» نمی نوازه)

اگه من این فکرم رو توی گروه دوست هام فرستاده بودم، همه به افتخارم کلاه شون رو بر می داشتن، اما به جای اینکار بین چندتا «حرفه ای» و توی متمم می فرستم، تا هر کس ایراد افکار من رو بیابه و به من بگه، حتی اگه برطرف کردن ایرادات و پیشرفتم، باعث کم شدن شادی کوتاه مدتم بشه.

در نهایت، توی Bonus Material ( :) ) کامنتم هم می خوام درباره ارتباط آداپت شدن با اطراف و تاثیرش توی شادی و همین درس بگم.

می دونیم که خیلی زود با دستاوردهامون آداپت میشیم و اون ها رو فراموش می کنیم یا نادیده می گیرم. رفاه می مونه اما لذت و شادی نه. یکی از دوستان توی کامنتش نوشته بود که “بعد از مدت ها فارغ التحصیلی به دانشگاه رفت تا ادامه تحصیل بده، وقتی جوون های اون رشته رو دید، و اوضاع شون رو با خودش که الان توی این رشته شغل داشت و دستی بر آتش داشت مقایسه کرد، حسابی خوشحال شد و فهمید که صرفا همه قرار نیست به این موفقیت برسن و قدر موفقیتش رو دونست”.

دیدن افرادی که از ما پایین تر یا چند قدم از ما عقب ترن، همیشه باعث میشه که یادمون بیاد ما هم یه روزی اینطوری بودیم، یا صرفا قرار نیست همه مثل ما باشن. بیشتر ما (همه مون!) با نعمت داشتن دست، آداپت شدیم. روزی که یه نفر رو ببینیم که دست نداره، اون موقع این نعمت، بیشتر میاد جلوی چشم مون.

————

در نهایت اگه دوستان متممی فکر یا نتیجه جالب توجهی درباره سوالم داشتن، ممنون میشم من رو از افکارشون محظوظ بکنن.