Menu
نویسنده مطلب : علی اختری

مطلب مورد بحث:

چالش ها، راهکارها و روشهای افزایش عزت نفس در محیط کار و زندگی


خلاصه مطلب:

سعی دارم افکارم را درباره سوال مهمی بنویسم:

“فرد دارای عزت نفس، مرکز کنترل بیرونی دارد یا درونی؟”

که طی سه بخش، به شکنندگی انسان و نبود ارتباط ۱۰۰ درصد میان تلاش و موفقیت، اعتدال در استفاده از مرکز کنترل های درونی و بیرونی و در نهایت، ربط دادن اتفاقات خوب به توانایی هایم و اتفاقات بد، به بدشانسی اشاره کرده ام.

————————–

سلام سلام سلام. امروز، روزی بود که باید برای این سوال بزرگم، جوابی پیدا و ذهنم را مرتب می کردم. از اولین لحظه ای که شروع به مطالعه درباره روانشناسی مثبت گرا کردم، این سوال بزرگ توی ذهنم بود و این پست، پستی بود که دوباره این سوال را در ذهنم زنده کرد و البته که دوستان متممی هم چنین سوالی داشتند.

درباره پاسخ سوال، فقط برداشت شخصی ام رو ارائه می دم و مثل همیشه امیدوارم که دوستان متممی ام، اندیشه هاشون رو با من در میون بذارن.

برویم سر اصل مطلب، فرد دارای عزت نفس، مرکز کنترل بیرونی دارد یا درونی؟

در بخشی از نوشته های مربوط به روانشناسی مثبت گرا و عزت نفس به اصطلاح درماندگی بر می خوریم. درمانده ها افرادی هستند که خودشان را سوار بر موج زندگی می بینند و احساس می کنند که تاثیری در روند زندگی شان ندارند:

«ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم».

چنین افرادی عموما افسرده یا بی عزت نفس (عزت نفس پایین) شناخته می شوند. اما کسانی که احساس می کنند فرمان زندگی شان دست خودشان است و تلاش های شان نتیجه می دهد، دارای عزت نفس بالایی هستند. در این متن نیز می خوانیم:

«اینکه احساس می‌کنیم می‌توانیم بزرگتر و نقش آفرین‌تر و اثرگذارتر از الان باشیم و البته برای آن تلاش کنیم. نه اینکه بگوییم: می‌توانستیم باشیم، اما شرایط نگذاشت یا نمی‌گذارد».

در عین حال در بخشی دیگر از این متون، به رفتارهایی از افراد دارای عزت نفس بر می خوریم که همسو با رفتار انسان های دارای مرکز کنترل بیرونی هستند. مثل:

«تحقیقات نشان می‌دهد که کسانی که عزت نفس بالاتر دارند، ممکن است در هنگام شکست خوردن رابطه عاطفی، سهم بیشتری از تقصیر را ناشی از طرف مقابل بدانند».

به نظر من این موضوع، بسیار پیچیده است و درک آن، تا حد زیادی به درک اصل تفکرات روانشناسی مثبت گرا، کمک می کند.

دوست دارم به سه نکته (نسبتا طولانی) اشاره کنم که می توانند تا حدودی پاسخ این سوالات باشند.

۱- شادمانی واقعی بعد از پذیرش شکنندگی به دست می آید.

نسیم طالب، در کتاب فوق العاده اش، قوی سیاه، به همه ما ثابت کرد که شانس هم در زندگی وجود دارد و ممکن است با تمام توانایی هایی که من دارم و همه علم ام، در نهایت اتفاقی نادر و غیرقابل پیش بینی اما دارای تبعات سنگین، مرا از پا در بیاورد و باعث شود که به جایگاه اصلی ام نرسم. همانطور که به سادگی می توان فهمید استیو جابز و بیل گیتس هم جایگاهی بزرگتر از آنچه باید را دارند و البته که شانس هم در این زمینه یاری شان کرده است (نقش افراد را نادیده نمی گیرم، همه ما باید آماده باشیم تا در مسیر شانس قرار بگیریم، فرد ناآماده اما خوش شانس هم به جایی نمی رسد).

پس صرف اتکا به دانسته ها و علم و مهارت مان، نمی تواند منجر به موفقیت ما شود و یکی از اصلی ترین مباحث روانشناسی مثبت گرا نیز همین مطلب است: «شادمانی، بدون وجود موفقیت زیاد». اینکه شما در تلاش های تان موفق نشدید، شاید به معنای ناتوانی شما نیست، شاید فقط بدشانسی آورده اید (مطلب را گسترده نمی کنم و می توانید با مطالعه کتاب قوی سیاه، بیشتر درباره تاثیر شانس در موفقیت بخوانید).

پس “هر چقدر هم تلاش کنیم، موفقیت مان تضمین شده نیست. پس برای شادمانی، به موفقیت های بلندمدت چشم ندوزیم“. این جا است که روانشناسی مثبت گرا وارد میدان می شود و به شما، شادمانی تضمین شده ای پیشنهاد می دهد.

در نهایت، جمع بندی ام از این نکته این است که «انداختن تمام مسائل گردن خودمان، جز نابودی عزت نفس و شادمانی، نتیجه دیگری ندارد». باید کمی هم به شانس و بخت، اعتقاد داشته باشید. نباید به هدف، چشم بدوزید بلکه به قول استیو جابز «مسیر، پاداش است».

۲- به نظر صحبت های لیلا یزدانی عزیز در این کامنت هم درست است. صرف استفاده همیشگی از مرکز کنترل درونی یا بیرونی، عموما مانع رشد عزت نفس است و به آن، لطمه می زند. کسی که برای اولین بار در رابطه اش به مشکل می خورد و خود را مقصر نمی داند، با عزت نفس بالاتری سراغ رابطه های بعدی می رود اما کسی که بعد از ۱۰ بار شکست در رابطه عاطفی، خودش را عاری از هر خطا می داند و خودش را قربانی بدشانسی معرفی می کند، مرزهای عزت نفس را درنوردیده و وارد مرزهای حماقت شده است! کسی هم که بعد از اولین شکست در رابطه، تمام آرمان هایش را در هم می شکند و خودش را همچون شیطانی بر روی زمین می بیند، مرزهای مرکز کنترل درونی را رد کرده و در کنار نفر قبلی، وارد سرزمین حماقت شده است.

۳- البته خیلی خوب است که اتفاقات منفی را به عوامل بیرونی و اتفاقات مثبت را به توانایی های خودمان ربط بدیم (در چارچوب نکته قبلی).

یک مثال از زندگی خودم می زنم:

من در امتحان ریاضی، نمره ۲۰ می گیرم، اگر این نمره را ثمره شانس خودم بدانم، می شود همان اضطراب ناشی از شادی و فکر می کنم که دفعه بعد نمره پایینی می گیرم و شایسته این نمره بیست نیستم. حال اگر این نمره را ثمره تلاش هایم بدانم، دفعه بعد هم تلاش خواهم کرد و با ذهن بازتری هم امتحان خواهم داد و حتی اگر نمره بدی بیاورم، آن را نتیجه بدشانسی می دانم و دفعه بعد، باز همینقدر تلاش می کنم.

اما اگر نمره کمی بیاورم و خودم را بی استعداد فرض کنم، این لوپ ادامه دارد و نمره های من در درس ریاضی، افت می کند. ولی اگر این نمره را حاصل از بدشانسی بدانم، دفعه بعد باز هم تلاش خواهم کرد و تلاش خواهم کرد و دوباره تلاش خواهم کرد.

البته باید به نکته ۲ هم توجه کرد، کسی که ۱۰ بار نمره بدی در درس ریاضی کسب می کند و عامل شکستش را شانس می داند، احتمالا راه اشتباهی را پیش گرفته است و هر قدر هم که تلاش کند، ناموفق خواهد بود.

 

ممنون از توجه تان و امیدوارم که مطلب را به خوبی توضیح داده باشم.