Menu
نویسنده مطلب : زینب امیرحمیدی

مطلب مورد بحث:

نکته هایی در مورد موفقیت که کمتر به ما می‌گویند


بنظر من “موفقیت” یه واژه خیلی مبهمیه؛ چون هیچ دو نفری رو نمی تونیم پیدا کنیم که تعریف یکسانی از این واژه داشته باشن. حتی ممکنه من از نظر خودم و با توجه به شرایط و امکانات خودم، خودم رو موفق بدونم ولی از نظر فردی که داره من رو از بیرون می بینه، دستاوردهای من تا به الآن چیزهای خیلی خیلی معمولی  باشه که هر کسی میتونه براحتی کسب کنه. اما بنظر من آنچه مهمه اینه که من، خودم رو موفق بدونم و اینکه “دیگران” من رو موفق بدونن یا نه هیچ اهمیتی نداره! من فکر می کنم موفقیت یه مسیره نه یه مقصد، مسیری که در لحظه لحظه اون، باید خودتو و تصمیماتت رو ارزیابی کنی تا بفهمی اون تصمیم، تو رو به سمت جلو می بره یا متوقفت می کنه یا به بیراهه منجر میشه.

برای من توی این مسیر همیشه، “آیا” های زیادی وجود داشته از جمله اینکه:

آیا هدفم از تحصیلات بالاتر، کسب درآمد بیشتره یا افزودن به بار دانش و سوادم؟

آیا تحصیل در مقطع دکترای روانشناسی به من کمک خواهد کرد تا با بوجود آوردن یه پیوند بین رشته اصلی خودم و روانشناسی، بتونم توی زمینه کاریم موفق تر بشم یا اینکه ذهنم رو پر از تئوری ها و نظریه های روانشناسی خواهد کرد که هیچ نتیجه ای برام نداره؟ (چون برام پیش اومده که در مورد یه موضوعی به یه روانشناس که از روانشناسای معروف هم بود، مراجعه کردم و پیشنهادی که گفت انجام دادم ولی اوضاع بدتر و بدتر شد، و وقتی دقیقاً خلاف چیزی رو که اون گفته بود انجام دادم، اوضاع خوب شد و موضوع حل شد!!!)

آیا همه افراد موفق همین قدر (به اندازه من) خودخواه هستن یا کسانی هم هستند که برای دیگران وقت و توجه زیادی رو می گذارن و خیلی هم موفق هستن؟

آیا واقعاً باید به همه جزئیات به میزان زیادی توجه کرد و همیشه اونها رو چک کرد و وسواس زیادی به خرج داد یا میشه یکم راحت تر هم گرفت؟

آیا باید وطن پرست باشم و بخاطر کشورم و مردمم توی ایران بمونم یا اینکه جهان پرست باشم و فکر کنم همه جهان، خونه منه و از ایران برم؟
تصمیماتمون در مسیر موفقیت باید برپایه عقل و منطق و حساب کتاب و دو دوتا چهارتا باشه یا باید به شهود و احساس توجه بیشتری کرد؟ یعنی اینکه برای اینکه موفق تر باشیم باید دلی تصمیم گرفت یا عقلی؟

آیا واقعاً آدم های موفق تر، تنهاترند؟