Menu
نویسنده مطلب : هیوا

مطلب مورد بحث:

تعریف مدل ذهنی در ارتباط با فرایند یادگیری


جواب تمرین:
فرض مکنم که هدف موردنظرم داشتن رضایت و تجربه یک زندگی باکیفیت هست.
فکر میکنم برای رسیدن به ان هدف باید در زمینه کسب و کار آدم موفقی باشم و چندسال سخت تلاش کنم تا به جای مطلوبی برسم. همچنین برای تحصیل به خارج برم و دکترا بگیرم، بعدها که به اون جای مطلوب رسیدم به دیگران هم کمک میکنم.

مدتی بر اساس این مدل ذهنی عمل میکنم و میبینم خبری از اون رضایت و حس خوب نیست. گاهی فکر میکنم یه جای کار ایراد داره. گاهی هم فکر میکنم نه، اول مسیر همینطوریه، شاید در مقصد به اون هدفم برسم.
فرض کنید کتابهایی میخونم یا حرفهایی میشنوم که با روش فکر کردن و تصمیم گیری من تناقض داره،
در کتابی میخونم که تلاش برای به دست آوردن چیزی آدم رو خوشبخت نمیکنه، تبدیل شدن به یک آدم بهتر(نه دارا تر) آدم رو خوشبخت تر میکنه(کتاب “داشتن و بودن” اریک فروم).
جایی دیگر نتیجه تحقیقی رو میخونم که میگه آدمهایی خوشبختر هستند که به جای اینکه منابع و دارایی هاشون رو صرف خرید ماشین و خونه و چیزهای دیگر بکنند، اونهارو صرف تجربیات جدید می کنند، مثلاً از جاهای دیدنی دنیا دیدن میکنند، کلاسهای جالبی میرند و مهارتهای جدید یاد میگیرند، ایده‌هاشون رو اجرا میکنند و غیره.
از یک روانشناس میشنوم که آسانترین روش خوشبخت شدن، تمرکز روی خود و درست کردن باورها و ارزشها و مشکلات درونیه. تلاش برای داشت عزت نفس و سلامت روانی و اجتماعی است.
جای دیگه از یک کارآفرین بزرگ میشنوم که در مسیر موفیت و خوشبختی آدم از همون قدم اول حس خوب داره و از مسیر لذت میبره. وقتی از مسیر لذت نبریم در مقصد حالمون بدتر میشه وقتی بفهمیم چکار کردیم با زندگی و زمانی که داشتیم!
آدمی رو میبینم که با اینکه خیلی توانا نیست اما به آدمهایی که از خودش پایین تر هستند به شکل هوشمندانه و موثری کمک میکنه.
کم کم باورهام عوض میشن، مدل ذهنیم عوض میشه، تصمیمات متفاوتی میگیرم، متفاوت عمل میکنم، و-با تکرار چندباره اون سیکل دوم در شکل بالا- میبینم که رضایتم بیشتر و بیشتر میشه و مدل ذهنیم بیشتر عوض میشه.