Menu
نویسنده مطلب : ناهید عبدی

مطلب مورد بحث:

جملاتی از کتاب فلسفه ملال | لارس اسوندسن


«ملال معمولاً زمانی ایجاد می‌شود که نمی‌توانیم آنچه را می‌خواهیم انجام دهیم، یا مجبور باشیم کاری را انجام دهیم که نمی‌خواهیم.»
 
شاید بتونیم ملال رو از دو دیدگاه منفعل و فعال هم ببینیم.
یعنی یا به ملال دچار و گرفتار می‌شیم یا خودخواسته و آگاهانه خودمون رو در قیدش اسیر می‌کنیم تا قدری از نتوانستن‌ها و ندانستن‌هامون رو به کمکش پوشش بدیم.
مثلاً «ملالِ شبکه‌های اجتماعی» ازجمله مواردی هست که به‌هیچ‌عنوان منفعلانه نیست. خیلی وقت‌ها آگاهانه خودمون رو تسلیمش می‌کنیم تا از ملال بزرگ‌تری به نام «ملالِ نتوانستن» و یا «ملالِ تلاش» دور شیم.
 
«ملال در بسیاری از موارد از دل تکرار برمی‌خیزد.»
شاید به همین اندازه مواجه‌شدن با پدیده‌های نو هم ملال‌آور باشه.
وقتی با مفاهیمی تازه مواجه میشیم و به حجم ندانسته‌هامو پی می‌بریم.
یا وقتی مفهومی بنیادین رو بعد از صرف هزینه‌های سنگینی در زندگی کشف می‌کنیم.
یا وقتی محدودیت‌های اساسی برای عملی کردن چنین پدیده‌های نو در اندیشه و رفتارمون داریم.
 
 
گسترده بودن مفهوم «ملال» شاید یکی از دلایلی باشه که انتظار برای انسجام موضوع رو در ذهن کمرنگ می‌کنه.
خیلی از مفاهیم بعضاً ساده هم می‌تونن از دیدگاه‌های مختلف به شکلی متفاوت ملال‌آور به نظر برسن.
به‌عنوان‌مثال مفهوم «تنهایی» برای شخصی ملال‌آور و برای دیگری لذت محض می‌تونه باشه.
یا مفاهیمی مثال مطالعه کردن.
یا حتی خودِ زندگی کردن.
 
اینه که شاید انتظار خواننده وقتی به سراغ چنین کتابی میره بیشتر از اینکه به منبعی تجویزی فکر کنه، شاید بیشتر انتظار داره با محتوایی توصیفی مواجه باشه و موضوع ملال رو به‌عنوان یکی از حقایق موجود، ظریف‌تر و ریشه‌تر ببینه.