Menu
نویسنده مطلب : محمدرضا شعبانعلی

مطلب مورد بحث:

ماجرای شام دُنگی


مریم جان.

من فکر می‌کنم انجام هر کار نامتعارف، نیاز به “طراحی” و ملاحظات خاص خودش را دارد.

به عنوان مثال، اگر جایی می‌روی که همیشه می‌روی، دادن انعام نامتعارف می‌تواند خیلی خطرناک باشد.

من اگر بخواهم انعام تا این حد نامتعارف بدهم، قطعاً جایی که همیشه می‌روم نخواهم داد.

(مثلاً در پمپ بنزین بین راهی، این کار را انجام می‌دهم، اما در پمپ بنزین همیشگی که می‌روم این کار را نمی‌کنم. ضمن اینکه پرداخت انعام بیشتر از عرف، اشتباه است و دردسر ساز. من هم به این مسئله تاکید کردم. من در مورد انعام نامتعارف صحبت کردم)

ضمناً تشخیص مرز “یک رویداد نامتعارف”‌ و “یک روند قابل تشخیص” چندان دشوار نیست.

پدر من راننده‌ی تاکسی بوده‌اند. اگر یک مسافرت خارجی به ایشان ۲۰۰ دلار Tip داده باشد ( که پیش آمده)، قاعدتاً از فردا به مسافر ۲۰۰۰ تومانی بی‌اعتنایی نمی‌کنند.

بعید است کسی که یک بار انعام ۲۵۰۰۰ تومانی به جای ۵۰۰۰ تومان بگیرد و انتظار داشته باشد که فردا هم این اتفاق‌ها بیفتد. اگر هم چنین شود به نظرم مشکل تحلیلی و ضعف ذهنی دارد و چنین کسی، بر اساس قوانین محتوم و تخطی ناپذیر طبیعت، محکوم به انقراض است (به نظرم اگر در اثر این کج فهمی، افسردگی هم پیدا کند و خودکشی کند، باز هم ما به توسعه نژاد بشر کمک کرده‌ایم!).

اما همچنان می‌گویم که طراحی تجربه مهم است.

من اگر به یک زباله گرد کمک نامتعارف کنم، معمولاً می‌گویم:

دیشب، خواب دیدم به من گفتند که شما را اینجا می بینم و باید پولی را به شما بدهم

قطعاً من آنقدر دانش و و درک و سواد دارم که به چنین رویدادهایی (خواب‌های دستوری) باور نداشته باشم، اما این کار باعث می‌شود که او، انتظار تکرار چنین رویدادهایی را نداشته باشد و خوشی امروز او، با ناخوشی آتی، نابود نشود.

————-
پی نوشت: مثال خودکار، به نظرم به هیچ شکل و با هیچ تفسیری، حتی شبیه به این بحث هم نیست.
در آنجا ماجرا عرضه و تقاضا در یک بازار رقابتی است و در اینجا ما از رفتارهای Benevolent و خیرخواهانه صحبت می‌کنیم.
من مثال‌های دیگری (مثل انتقاد از خریدن تعداد زیاد جوراب از دستفروش)‌ داشته ام که ممکن است در نگاه سطحی اولیه، در تقابل با این بحث قرار بگیرد، اما آن مثال که شما اشاره کردید به بحث مزیت رقابتی در حوزه جایگاه سازی استراتژیک باز میگردد و با هیچ تلاش و تقلایی، نمی‌توان آن را به این نسبت داد.
چون فضای لطف و مهربانی، فضای رقابتی نیست (که اگر بود، خوب بود) و کمک به دیگران هرگز از جنس مزایده نبوده است که من پول بدهم و شما در رقابت با من، بخواهید پول بیشتری بدهید.
به نظرم تحمیل دینامیک بازار به مکانیزم Cognitive مغز انسان، منطقی و قابل پذیرش نیست و هر چه فکر می کنم نمی‌توانم دلیل تداعی آن مفهوم را در ذهن شما درک کنم (شاید من هم کم کم باید به منقرض شدن خودم فکر کنم!)