Menu
نویسنده مطلب : رز

مطلب مورد بحث:

چمدانی از دروغ


اذاین مطلب خیلی خوشم اومده وذهنم رومشغول کرده عصرسربلوارمیردامادایستاده بودم منتظرتاکسی اما همشون میگفتن دربستی .یه خانمی  نگه داشت و گفت هرچندتاتون جامیشین سوارشین . ۴ نفرسوارشدیم .نمید ونم چرایهواین مطلب که صبح خونده بودمش اومدتو ذهنم .فکر کردم همه ما دریک دست چمدون دروغ ودردست  دیگه چمدون حقیقت روداریم منتهی مهم اینه که چقدرمیتونیم از چمدون دروغ کم کنیم ،سبکش کنیم وبه چمدون حقیقت اضافه کنیم وحتی اگه اون سنگین شدتحمل کنیم وادامه بدیم؟ چون فکرمیکنم ماانسانهاهرد،بعد دروغ و حقیقت روداریم .نمیدونم شایددرست نمیگم امابااینکه صبح کامنت گذاشته بودم احساس کردم دوست دارم حس عصرم رو هم بنویسم.ممنون