Menu
نویسنده مطلب : میلاد آقاجوهری

مطلب مورد بحث:

چه کسی مقصر است؟


در درس‌های تفکر سیستمی متمم بر اهمیت نگاه چند ریشه‌ای به مسایل بارها تاکید شده است و برای همین و برای جلوگیری از خستگی می‌خواهم به نظر خودم در این زمینه بپردازم که این نگاه چگونه معضل شکل‌گیری مثلث‌های کارپمن را حل می‌کند.

به صورت ابتدایی، مثلث کارپمن یا drama triangle وقتی شکل می‌گیرد که یک نفر، خودش را قربانی می‌داند و دیگری را به عنوان جلاد معرفی می‌کند و البته معمولا شخص سومی به عنوان نجات‌دهنده وارد ماجرا می‌شود که (ظاهرا) برای نجات قربانی آمده است. افراد در این مثلث بارها رنگ عوض می‌کنند، نجات‌دهنده ممکن است جلاد را بکوبد و حالا جلاد خودش را قربانی معرفی می‌کند و الخ.

برای دقیق‌تر کردن این مثلث، یک مثال می‌زنم. فرض کنید مساله‌ی اصلی این است که پسر خانواده می‌خواهد شب‌ها با دوستانش به بیرون برود. او پدرش را که نمی‌گذارد به بیرون برود جلاد معرفی می‌کند و خودش را قربانی می‌داند. حالا ممکن است نجات‌دهنده‌ای به نام مادر یا رفقای دوست که از پدرش بد بگویند هم وارد بازی شوند و از جلاد بد بگویند و قربانی را تشویق کنند و دلداری بدهند. بعد پسر از پدر بد می‌گوید و او را عامل مشکلات معرفی می‌کند. حالا نوبت پدر است که سریع نقاش قربانی را تصاحب کند و بگوید که پسرش را با چه خون دل‌ها بزرگ کرده است و حالا چه نافرمان و مطیع است و این چرخه همینطور ادامه دارد.

 

اما صفت عجیبی در توصیف این مثلث هست. صفت dysfunctional. به این معنی که مشکل این مثلث این است که مساله‌‌ی اصلی حل و فصل نمی‌شود. مثلا در مثال بالا بالاخره تکلیف با دوستان بیرون رفتن یا نرفتن پسر به صورت دقیق مشخص نشد. یا مثلا تکلیف رابطه‌ی عاطفی. یا تکلیف اذیت‌‌شدن‌های کارمند و مدیر.

 

توصیه‌ای هم که برای بیرون آمدن از این مثلث می‌شود، این است که به جای قربانی و جلاد، افراد خودشان را موثر بدانند و سعی کنند از تاثیر خود برای حل مشکل استفاده کنند. دقیقا به این معنا که به جای اینکه قربانی، همه چیز را سیر جلاد بگذارد و خودش را معصوم معرفی کند، تاثیر خودش و محیط و اطراف را هم درک کند و بر حسب آن تصمیم بگیرد.