Menu
نویسنده مطلب : مریم محمودی

مطلب مورد بحث:

نکته هایی در مورد موفقیت که کمتر به ما می‌گویند


راستش من وقتی صفحه فیسبوک را بالا پایین میکنم و دوستانم ونتایج انتخاب های بسیار متفاوتشان را میبینم همیشه این دست سوالات سراغم می آید.من همیشه انتخاب های نسبتا غیر عادی کردم برای همین امروز دوستان فیسبوکی که غالبا تو یه برهه ای ، هم مسیر بودم باهاشون برام تصویر آینده خودم هستن  درصورتی که اون مسیرها رو ادامه میدادم.  به قول میلان کوندرا توی کتاب بار هستی ، گویا اونها زندگیهای نکرده ی من هستند. یا تجسم گزینه های انتخاب نشده من هستند . سوالهایی مثل اینها:

آیا واقعا میخواستم عضو تمام وقت این سازمان با این عنوان پرطمطراق باشم؟

آیا واقعا میخواستم صبح هر روز بیایم پشت یک کامپیوتر بنشینم و ارتباطم با دنیای بیرون به حداقل برسد؟

آیا وقتی که از همه فعالیتهای داوطلبانه و پر ریسک و با دوره طولانی بازدهی کنار میکشیدم تا فرصت کار پژوهشی و درس خواندن بیشتری داشته باشم تا سریعتر به عنوان هیات علمی برسم ، کار درستی کردم ؟

آیا آنهمه  فرصت های جدید دوستی که به همین خاطر از دست دادم ، نمیتوانست امروز حال و هوایم را بهتر کند و  آدم های جدیدتر و دنیاهای متفاوت تر از آدمهای مشابه و خسته کننده دور وبرم را به من بشناساند؟

آیا این تصور که ماندم ایران تا اگر میتوان تغییری ایجادکنم تصمیم درستی بود؟ آیا واقعا تغییری ایجاد کردم یا من هم شدم یکی مثل همه که به فکر کشیدن گلیم خودم از آب روزمرگی هستم؟

آیا حالا که من شغل ثابت مرتبط با رشته تحصیلی و با منزلت بالا دارم واقعا میتوانم بگویم انتخاب بهتری کردم ازآنهایی که به خاطر نداشتن همین شغل مرتبط و غیره رفتند اما در عوض آزادی ها ودنیا های فوق العاده متفاوتی را تجربه کردند ؟

آیا اینکه علیرغم تمام تلاشم برای سازگاری با عقاید جامعه و اطرافیان باز هم آخرش اونکاری رو کردم که خودم فکر میکردم درسته و بهاش رو با تنها ماندن و انواع رنجهای دیگر دادم کار درستی بود؟

البته با وجود تمام این سوالها خیلی هم به این فکر میکنم آیا واقعا ممکن بود ، همین من ، با همین خصوصیات ، با همین طرز فکر و با پایبندی به خودم جور دیگری زندگی میکردم ؟