Menu
نویسنده مطلب : محمدرضا شعبانعلی

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس استعدادیابی مقدماتی


ظاهراً قوانین آنقدر جدی است که مدیر متمم هم، بدون انجام پروژه و کسب تایید دیگران، به درس‌های بعدی دسترسی ندارد. این بود که من هم گفتم پروژه ارائه بدهم و منتظر لطف دوستان (برای تایید) بمانم:

در مدلی که جانسون اوکانر برای استعدادها مطرح می‌کند، مشخصاً من در استعداد تسلط بر انگشتان، بسیار ضعیف هستم. از سنین کم هم، کارهایی که به زور بازو احتیاج داشت برایم جذاب بود (مثلاً جابجایی یک گیربکس). اما وقتی بحث به باز کردن پیچ‌هایش می‌رسید، خسته و عصبی می‌شدم. هنوز هم کارهایی که چنین ظرافتی بخواهد من را عصبی می‌کند.

چندسالی که تعمیر مدارهای ماشین آلات را انجام می‌دادم، ترجیحم این بود که ساعت‌ها نقشه‌ی PLC بخوانم. اما اگر کسی دم دست بود، باز و بسته کردن سیم‌ها را به او بسپارم یا خودم به سراغ سیستم‌های هیدرولیک (که درشت‌تر بودند!) بروم.

فکر می‌کنم اشتباهم این بود که چند سال، درگیر نوعی از کارهای فنی بودم که کار ظریف با انگشتان در آن یک مزیت بود و من اگر چه به زحمت این کار را می کردم، اما عصبی و خسته‌ام می‌کرد.

در تشخیص رنگ‌ها هم بسیار ضعیف هستم و هرگز به سراغ کاری که نیازمند این مهارت باشد، نمی‌روم.

حافظه طراحی هم از حوزه‌هایی است که استعداد بسیار کمی در آن دارم. بعد از سالها، نمی‌توانم نقشه‌‌ای حتی تقریبی از اتاق یا خانه‌ی خودم ترسیم کنم.

در استعداد تجسم فضایی، معمولی هستم. اما هرگز فضایی پیدا نکرده‌ام که آن را خرج کنم یا توسعه دهم (حداکثر استفاده‌اش برایم پارک ماشین یا خواندن نقشه‌های سه بعدی قطعات بوده).

افراد کمی را می‌شناسم که به اندازه‌ی خودم، در گرافوریا قوی باشند. هنوز هم وقتی فهرست اعداد و ارقام یا نوشته‌ها را کلمه به کلمه می‌خوانم، گاهی اوقات مجبورم برای اینکه به دوستانم اثبات کنم که سرسری از روی متن عبور نکرده‌ام، یک بار کل متن را برایشان توضیح دهم و تکرار کنم. فکر می‌کنم الان که بخش قابل توجهی از وقتم با مطالعه کتاب و ایمیل و مطالب مختلف در فضای فیزیکی و دیجیتال می‌گذرد، این استعداد به شکل مفید و موثر مورد استفاده قرار می‌گیرد.

فکر می‌کنم استعدادی که بیش از از گرافوریا در من قوی است، استقرا است و در حل مسائل شخصی و تحلیل مسائل اجتماعی و مواجهه با چالش‌های کسب و کار،‌ زیاد از آن بهره می‌گیرم. به نظرم خیره شدن به یک خودروی لوکس برای یک ساعت، می‌تواند به اندازه‌ی کافی ایده برای برندسازی یک لباس لوکس در ذهن ایجاد کند.

در حوزه‌ی “آیدیافوریا” یا لبریز از ایده، احساس می‌کنم ذهنم اصلاً‌ خلاق نیست. اما طی این سالها به نتیجه رسیده‌ام که تجربه و مطالعه‌ی زیاد، می‌تواند مخزن ذهن را آنقدر پر کند که از دید ناظر بیرونی، غیرخلاق به نظر نرسیم.

در کل، احساس می‌کنم حوزه‌هایی که کار فیزیکی جدی داشته (که بیش از ده سال فعالیت شغلی من را تشکیل می‌دهد) به دلیل ضعف در حافظه طراحی و تسلط بر انگشتان و قوی نبودن تجسم فضایی، یک اشتباه استراتژیک برای من بوده است.

برای من می‌ارزد که یک کتاب چند صد صفحه‌ای را در چند ساعت، کلمه به کلمه بخوانم و خلاصه‌اش را به همراه چند مثال استقرایی برای یک نفر دیگر که گرافوریا و استقرا، برترین نقطه‌ی قوتش نیست، توضیح بدهم و از او حقوق بگیرم و با پول آن، به یک نفر دیگر که در استعداد کار با انگشتان قوی‌تر از من است و تجسم فضایی را بهتر می‌فهمد، پول بدهم تا موتور ماشینم را تعمیر کند.

(این را امروز می‌فهمم که سالها موتور و قطعات مختلف را تعمیر کرده‌ام).