Menu
نویسنده مطلب : محمدرضا شعبانعلی

مطلب مورد بحث:

شهود چیست؟ آیا تفکر شهودی و تصمیم شهودی مهارت محسوب می‌شوند؟


قسمت اول سوال:

فکر می‌کنم در حوزه‌ی انتخاب و خرید کتاب، در این جنس از مهارت شهودی، وضعیت مطلوبی داشته باشم.

طبیعتاً بخشی از دلیلش به خاطر انباشت زیاد Pattern‌هاست.

طی سالهای گذشته، حجم زیادی کتاب خریده یا مطالعه کرده‌ام و طبیعتاً در ذهنم، رابطه‌ای بین متغیر‌های مختلف کتاب و رضایت من از مطالعه‌شون شکل گرفته.

البته مطلبی هست که در درس اشاره نشده، و نمی‌دونم از نظر علمی درسته یا نه. اما احساس می‌کنم هر چه هزینه‌های انتخاب یا حساسیت انتخاب، بالاتر بره، الگوهای قبلی، بهتر تحلیل و طبقه بندی و انباشه میشن و کیفیت تحلیل‌های شهودی بعدی رو بهتر می‌کنن.

اخیراً که کمتر می‌تونم کتابهای مورد نظرم رو از ایران بخرم و مجبور می‌شم به خاطر خرید کتاب به مسافرت برم، حساسیت این کار برام بیشتر شده و – جدا از کتابهایی که از قبل، اسم و مشخصاتشون رو می‌دونم – گاه در عرض دو یا سه روز، بیش از ۲۰۰۰ کتاب رو در حوزه‌های مورد علاقه‌ام بررسی می‌کنم.

احساس می‌کنم الان پارامترهای متعددی در کنار هم، باعث شکل گیری تصمیم گیری من می‌شن که البته وزن یا اهمیت هیچکدوم رو هم نمی‌دونم و حتی نمی‌خوام بدونم. همه‌‌ی اینها در کنار هم، یک تصویر می‌سازند که به نظر من، خریدنی یا نخریدنی است (و طبیعتاً مغزم در نهایت باید بین سه گزینه‌ی الان می‌خرم، هرگز نمی‌خرم، بعداً دوباره بررسی می‌کنم) یکی رو انتخاب کنه.

بعضی از پارامترهایی که می‌دونم در تصمیم شهودی من نقش دارند (مستقل از سهم و میزان اهمیتشون که مشخص نیست) اینها هستند:

* اسم نویسنده

* توضیح پشت جلد

* صفحه‌ی تقدیم کتاب

* کسانی که در کتاب Praise آنها منتشر شده

* فهرست مطالب

* مطالعه دو پاراگراف تصادفی از دو نقطه‌ی کتاب

* مرور آخرین فصل کتاب

* مطالعه‌ی اولین جمله‌ی کتاب

* اینکه آیا کتاب، همزمان دو شکل Hard Cover و Soft Cover رو داره یا نه.

الان احساس می‌کنم در این حوزه می‌تونم مدعی باشم که شاید ده میلیون تومان پول رو در عرض دو یا سه روز برای انتخاب کتاب از بین یک میلیارد تومان کتاب، با چنان دقتی انتخاب می‌کنم که اگر خودم پس از یک عمر صرف وقت و مطالعه‌ی تمام اون کتابها، بخوام دوباره تصمیم بگیرم، شاید کمتر از ۵% تغییر در تصمیمم ایجاد بشه.

پاسخ سوال دوم: تشخیص اینکه ارتباط با چه کسانی برای من می‌تونه برای من اثربخش یا غیراثربخش باشه.

فکر می‌کنم یکی از بزرگترین ضعف‌های تصمیم گیری شهودی من اینه.

بارها شده حسم به من گفته که ایجاد رابطه با یک نفر (چه دوست، چه همکار، چه شریک کاری و هر چیز دیگری از این دست) می‌تونه خیلی موثر و مولد باشه. اما بعد از مدتی دیده‌ام که قضاوت نادرستی داشته‌ام.

در مقابل، بارها شده که به اجبار با کسی آشنا شده‌ام یا به علت شکست در فرار کردن از یک جلسه، با فردی دوست شده‌ام و مدتی احساس می‌کرده‌ام که این آشنایی، فقط اتلاف وقت و منابع است. اما بعدها دیده‌ام که چقدر نقش مهمی در زندگی‌ام ایفا کرده.

فعلاً برای اینکه مطمئن باشم خطای کمتری انجام می‌دهم، این نوع تصمیم‌ها را همچنان با سیستم دو، اتخاذ می‌کنم و اجازه نمی‌دهم سیستم یک، تاثیر زیادی در این زمینه داشته باشد.

اما برای تقویت شهود در این حوزه، احساس می‌کنم مشکل اصلی من، خطای شناختی اثر هاله‌ای یا Halo Effect است.

به سختی می‌توانم یک حوزه از ویژگی‌های یک شخص را به دیگر حوزه‌ها تعمیم ندهم.

مثلاً نمی‌توانم بپذیرم کسی که به صورت پیوسته مطالعه نمی‌کند، می‌تواند عقل هم داشته باشد.

یا اینکه هرگز باور نمی‌کنم کسی که در سن و سال دوستان من است و تا دکترا ادامه تحصیل داده، وقتش هیچ ارزش و نظرش هیچ اعتباری داشته باشد. چون در یک مورد، به نظرم تصمیم غلط گرفته.

کسی هم که حتی یک یا دو بار در سال به مهمانی و پارتی می‌رود، به نظرم هرگز درکی از وقت و منابع و … ندارد.

خودم می‌دانم که هر سه قضاوت فوق، و ده‌ها قضاوت دیگر از این جنس، کاملاً نادرست هستند و چنین جنبه‌هایی از زندگی را نمی‌توان به همه جا تعمیم داد.

اما هر گاه، سیستم تحلیلی دو را کمرنگ می‌کنم و به شهودم در این زمینه اجازه‌ی دخالت می‌دهم، سریعاً قوانین فوق و ده‌ها قانون دیگر را وارد تصمیم گیری می‌کنم!

پی نوشت: برای دوستانی که اثر هاله‌ای را نمی‌شناسند، شاید آن داستان قدیمی زمان حکومت پهلوی، مثال خوبی باشد که ماموران، به خانه‌ی مردی کمونیست ریختند تا او را بازداشت کنند و بر دیوار اتاق، تصویر مارکس را دیدند (که البته نمی‌شناختند). یکی از ماموران گفت: خاک بر سرت که پدر بزرگت تا این حد مومن بوده و تو کمونیست شده‌ای.