Menu
نویسنده مطلب : محمد ذوالفقاری

مطلب مورد بحث:

دوچرخه خانوادگی (گفتگو درباره کارتون)


اولین کارتون – کیف ریشه‌دار:

این تصویر من رو یاد توییتی انداخت که چند روز پیش دیده بودم. ترجمه دم دستیش می‌شود:

اگر من کاری را در نیم ساعت انجام می‌دهم، به این خاطر است که ۱۰ سال وقت گذاشته‌ام تا یاد بگیرم چطور آن کار را در نیم ساعت انجام دهم. شما پول آن سال‌ها را به من می‌پردازید، نه آن دقایق را.

نمی‌توانم بگم همه، ولی اکثر اندوخته‌های امروز ما طی فرایندی جمع شده‌اند. ارزیابی نتیجه فقط با توجه به خود نتیجه و در نظر نگرفتن فرایند شکل‌گیری نگاه ناقصی به کیف است.

کارتون چهارم – بچه‌ی نصف شده:

در فرایند طلاق حضور فرزند(حداقل در فرهنگ ما) پیچیدگی و مشکل مسأله را چند برابر می‌کند.

کارتون پنجم – قدم به درون آسمان:

وضعیت مطلوب لزوما در اونجایی که انتظار دارید نیست، شاید آسمان نه بالای سر، در زیر ما باشد. شاید در گذشته باید دنبال آسمان گشت.

کارتون هفتم – بندبازی صفحات کتاب:

وقتی کتاب داستانی می‌خوانم، گاهی نوعی حس بندبازی در من به وجود میاد. از یک طرف باید خودم رو کاملا در اختیار نویسنده قرار بدم تا کاملا با داستان و شخصیت‌ها همراه بشم، از یک طرف این قدر خودآگاهی برام بماند که ببینم نویسنده با من چه می‌کند.

در کتاب‌های غیر داستانی هم چنین شرایطی هست. از یک طرف می‌خوام استقلال فکری و تفکر انتقادی داشته باشم، از طرفی برای فهم کامل و دیدن مسأله از دید نویسنده باید با اون همراه بشوم و پیش‌داوری‌هایم را کنار بگذارم و به جای پیدا کردن مثال نقض ذهن مصداق یاب را فعال کنم.

کارتون هشتم – دوچرخه:

پدر، مادر اکثرا حداقل برای مدتی چرخ اصلی زندگی فرزندشون هستند و اصلا به نظر من فرزنددار شدن یعنی آمادگی برای چرخ دیگری شدن. چیزی که برای من تو عکس جالبه، لبخند فرزند و نبود لبخند و تلقین حس ناراحتی در پدر و مادر است. انگار پدر و مادر از چرخ بودن ناراضی‌اند.

نمی‌دانم، شاید، فرزند حاضر نیست کمی هم خودش چرخ زندگی خودش را بچرخاند. شاید پدر و مادر نمی‌گذارند فرزندشان کمی مستقل شود، در عین اینکه خودشان هم از این شرایط رضایت ندارند.