Menu
نویسنده مطلب : امیر

مطلب مورد بحث:

ماجرای جوراب گمشده


به تعویق انداختن کارهای خیلی کوچکی که باید انجام بشن و بهتره همون لحظه ای که باهاشون مواجه میشیم انجامش بدیم یکی از مثال های بارز لنگه جوراب توی  زندگی منه.

مثلا یک ماه تمام و گاهی اوقات بیشتر یک قبض برق، آب، گاز یا تلفن هر روز صبح که میخام از خونه برم بیرون خودشو به من نشون میده که خودم گذاشتمش جلوی چشمم که مثلا یادم باشه و پرداختش کنم. و این مساله باعث میشه یک پنجره کوچیک تو ذهن من در تمام طول روز باز باشه و شب با خودم میگم حالا فردا انجامش میدم. شاید فردا پول همین قبض لازمم بشه و بهتره فعلا هزینه نکنم و در آخر مجبور میشم در زمانی که واقعا لنگ همون مبلغ قبضم با اجبار اداره مربوطه که میخاد مثلا گاز یا برق و قطع کنه اون مبلغ رو با رنج ذهی بسیار زیادی پرداخت کنم. این رنج کار رو چند برابر میکنه. از طرفی من در تمام طول ماه بخشی از ذهنم درگیر این مساله است و زجر میکشم و از طرفی هم پایان خوشی نداره و در زمان پرداخت رنج بیشتری رو باید تحمل کنم.

این مساله در تمام جنبه های زندگی میتونه وجود داشته باشه و من گمان میکنم هر کدوم از دوستان موارد مشابهی رو داشته باشن در زندگیشون.

به نظر من اگه با مسایل در لحظه بوجود اومدنشون منطقی برخورد کنیم مساله لنگه جوراب ها اصلا بوجود نمیان.

اما مسایلی مثل موضوع گم شدن پیراهن شاید بد هم نباشه. اگه واقعا آدم کلا فراموش کنه که همچین مشکلی داره و بعد با حل شدنش به هویی مثل پیدا شدن ناگهانی پیراهن خوشحال و سرمست بشه.