Menu
نویسنده مطلب : امیر حسین تقوی

مطلب مورد بحث:

داستان گرگها: تنها داستان واقعی زندگی


در اولین شروع زندگی جدی خودت به پست یک گرگ میخوری و پس از کلی دست و پا زدن زنده و سالم از دستش در میری و سعی میکنی راه خودتو پیدا کنی! موفق میشی و پیش میری اما هر روز از دست شغالهای سالوس به عذابی تا اینکه به آرامی درک میکنی که برای اینکه از دست شغالها راحت باشی باید گرگ باشی! اینجاست که به یاد گرگ پیر اول داستان میفتی و هر روز بیشتر از قبل به اون شباهت پیدا میکنی! هر روز شغالهایی رو میبینی که نصیحتت میکنند و سعی دارند به یادت بیاورند که آدم باشی اما با کوچکتری فرصتی که بهشون میدی چنان خوی درندگی نشونت میدن که حس میکنی خودت و اون گرگ پیر اول داستان موجودات معصومی هستین. پس گرگ و گرگ تر میشی! و این داستان زندگی ماست.