Menu
نویسنده مطلب : محمدرضا شعبانعلی

مطلب مورد بحث:

داستان گرگها: تنها داستان واقعی زندگی


بهداد جان. من هم قبل از انتشار این مطلب، با دوستانم در حال بحث و گفتگو بودم که آیا این پاراگراف خیلی منفی نیست؟

بعد از مدتی فکر کردن، نکته‌ای به ذهنم رسید که گفتم شاید بد نباشه اینجا بنویسم. به امید روزی که فرصتی برای شرح و بسط بیشترش فراهم بشه.

به نظر میاد، هنر، متعهد به تقلید و تکرار واقعیت، به همان ابعاد واقعی خودش نیست و نباید باشه. بلکه شاید یکی از ویژگی‌های هنر، ذره‌بین قرار دادن بر روی صحنه‌ها و منظره‌ها و رویدادها و روندهای جهان و بزرگ نشان دادن بخشی از آنها است.

شاید واضح‌ترین شکل این کار، کاریکتاتور باشه که همیشه بخشی رو بزرگتر و بخشی دیگر رو کوچکتر می‌کنه تا پیام خودش رو برسونه و البته کاریکاتوریست هرگز به “خلق تصویری دروغین” از جهان، متهم نمی‌شه.

البته ما هم اینجا، داستان گرگها رو به خلق تصویری دروغین متهم نکرده‌ایم و نمی‌کنیم، شاید احساسی که در ذهن من و تو و خیلی‌های دیگه هست این باشه که این روایت، تصویری خاکستری یا تصویری سیاه از دنیای اطراف ما رو ترسیم کرده است.

اما به فرض پذیرش این فرض که داستان گرگها، تصویری خاکستری دارد (که لااقل در نگاه من اینطور به نظر می‌رسد) باز هم به نظرم میاد که وظیفه‌ی  دیگر هنر، بیان زیبا و شفاف احساساتی است که همه‌ی ما در لحظاتی از زندگی تجربه می‌کنیم اما از بیان شفاف آنها، ناتوانیم.

چنین می‌شود که وقتی سرمستی و شادمانی و شادکامی را تجربه می‌کنیم، حافظ برای بیان آن، به کمک ما می‌آید و زبانمان می‌شود:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست، تمام است

و چنین سرخوشانه، شهد پنهان در لحظه‌های مستانه‌ی خویش را روایت می‌کند:

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است!

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است!

همین حافظی که در اینجا، شاد و خندان و کام وصال برگرفته ز معشوق، ننگ و نام را مفاهیمی هم اندازه و هم‌سنگ می‌داند و هر دو را با هم دور می‌ریزد، وقتی که لشکر غم به زندگی‌ات می‌تازد و غمگین می‌شوی و دنبال زبانی می‌گردی که دردهای ناگفته و ناگفتنی تو را بیان کند، کنارت می‌نشیند و دوباره زبانت می‌شود و می‌گوید:

شرابی تلخ می‌خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش…

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

به لعب زهره‌ی چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم برگیر

که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

این ویژگی هنر، که در شرایطی که زبان ما از توصیف جهان پیرامونی ناتوان است، به فریادمان می‌رسد،‌ شاید از جمله کارکردهای مهم آن باشد.

این یک پاراگراف در مورد داستان گرگها (مستقل از نگاه به همه‌ی کارهای مارگارت اتوود و تحلیل جهان‌بینی او) از نظر طعم و رنگ، در نگاه من، کمی تلخی و تیرگی از جنس غزل شراب تلخ حافظ دارد.

اما حتی شاید، تنها کارکرد خواندن و شنیدن و نوشته‌های تلخ، تبدیل کردن احساسات به کلام نباشد. بلکه نوعی تخلیه روانی هم محسوب شود و آرامش بخش هم باشد. ضمن اینکه در آن لحظه، آن عینکی که بر چشم قرار می‌دهند، می‌تواند راهکاری هم برای مواجهه با شرایط، پیش رویشان قرار دهد.

احمد شاملو، در روایتی که از این غزل حافظ (َشراب تلخ)‌ دارد، در ادامه‌ی ابیات فوق،‌ این بیت را می‌آورد که:

شراب لعل می‌نوشم من از جام زمردگون

که زاهد، افعی وقت است، می‌سازم بدین کورش!

در خواندن داستان گرگها هم، به نظر نمی‌آید که در نهایت، چنین توصیه‌ای در ذهن شکل بگیرد که:

در چنین شرایطی، بهتر است تو هم گرگ باشی و حتی تلاش کنی گرگِ گرگ‌ها باشی.

بلکه بیشتر، روحیه‌ی جنگجویی را در مخاطب برانگیخته می‌کند و این حس که به هر حال،‌ دنیا دنیای گرگهاست و تو گرگ نیستی (هیچ مخاطبی در روایت فوق، خودش را با گرگ‌ها هم ذات نمی‌پندارد. بلکه همه‌ی ما با خواندنش، خودمان را گوسفند می‌بینیم! چنانکه وقتی می‌گوییم مردم بی‌شعورند، تک تک مردم، این جمله را تایید می‌کنند!). بنابراین خود به خود، این حس را می‌دهد که بیشتر مراقب باش. بیشتر بجنگ و محکم‌تر در برابر دنیایی بایست که قوانینش، سخت‌تر و تلخ‌تر از آن است که در نخستین لحظه به نظر می‌آید.

نکته‌ی دیگری هم در حوزه‌ی “ادبیات معصومیت” و “ادبیات شکست” وجود دارد که امیدوارم فرصتی دست بدهد و یک باردیگر، وقت شما را با آن بگیرم.

پی نوشت: فکر می‌کنم قبلاً شنیده‌ای، اما اگر نشنیده‌ای، خوشحال می‌شوم فرصتی داشته باشی و فایل صوتی شطرنج زندگی را گوش بدهی. این سه چهار دقیقه هم، به نظرم شبیه داستان گرگهاست.