Menu
نویسنده مطلب : محمد فریز

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس استعدادیابی مقدماتی


سلام… من فکر میکنم فقط کمی توانمندی استقرا دارم و توی بقیه ی موارد ضعیف هستم…

میدانی سالهاست که انگار در مجموعه ای از مسیرهای ناتمام و گیج کننده که بیشتر آنها به بن بست منتهی میشوند گرفتار شده ام ،
نمیدانم چکار میکنم ، نمیدانم چه میخواهم حتی نمیدانم چه بخواهم…
آینده مبهم و اهداف ناپیداست ، مسیر تاریک و سرپناهی نیست چراغی نیست…
روز تنبل و تلوزیون روشن ، زندگی روی هواست…
نه رفیقی که بگیرد دستم ، نه نوایی که خودم برخیزم…سخت گمشده ام…
هرکسی آرزویی و هدفی دارد ، تخصصی و کاری دارد…
من اما جایگاهم در این سفر چیست ؟
ازخیلی ها شنیدم که میگویند هیچ آدمی بی استعداد نیست
از آدم های بزرگ ، روانشناس ها ، دکترها ، مهندس ها… اما شاید گفتن این جمله برای آنها که همه چیز دارند خیلی راحت باشد ، من سالهاست به دنبال خویشتنم ، هیچ ردی از نقطه ی قوتی نیافتم که بخواهم دنباله اش را بگیرم ،
تمام چیزی که یافتم چمدانی از نقاط ضعف و سرگشتگی بود…
هیچ معبدی نبود که مرا عابد کند ، این همه بی تفاوتی را از که آموختم ؟
خودم هم نمیفهمم چه میگویم ، شروع به نوشتن میکنم ، دلنوشته مینویسم بعد از دو خط لحن کلام به شعر نزدیک میشود ، خودمانی مینویسم از خط دوم مبادی آداب حرف میزنم ، انگار در تناقضی از دنیای درونی ام و دنیای بیرون و شاید دنیایی که خودم را در جایگاه رفیع تری میبینم گم شده ام…همیشه همه چیز را ناتمام رها کردم ، همیشه بهترین فرصت های زندگی را از دست داده ام ، فقط منتظرم یک هدف یک ارزش یک آرزو که ذهن و قلبم را فرا بگیرد پیدا کنم تا خودم را وقف آن کنم… تو آن هدف والا را سراغ داری؟…