Menu
نویسنده مطلب : میلاد کامیابیان

مطلب مورد بحث:

تعریف سیستم و تفکر سیستمی


از میانِ ویژگی‌های سیستم، می‌خواهم در این دیدگاه بر یک ویژگی بیشتر متمرکز شوم؛ ویژگیِ باز یا بسته بودنِ سیستم که به نظر ویژگیِ مناقشه‌انگیزی می‌رسد، به‌خصوص زمانی که سیستم نه سازمانی کوچک یا متوسط، که جامعه‌ای باشد با اعضایی پرشمار: اولاً، با کدام معیارها می‌شود درجه‌ی باز یا بسته بودنِ سیستم را تخمین زد؟ به‌علاوه، چه میزان از باز یا بسته بودن برای سیستمْ مطلوب خواهد بود؟

درست است که باز و بسته دو اصطلاح‌اند که به دو منتهاالیهِ طیفی واحد اشاره می‌کنند، اما معمولاً سیستمِ به‌تمامی باز یا بسته دشوار یافت می‌شود. اغلبِ سیستم‌ها جایی را روی این طیف به خود اختصاص می‌دهند که البته به یکی از دو انتها نزدیک‌تر است.

شاید تخمینِ کمّی دقیق ممکن نباشد، اما به نظر می‌رسد بشود «میزانِ پذیرا بودنِ دیگری (یعنی کسی که خارج است از سیستم)» و «میزانِ تحول‌پذیری» را سنجه‌هایی برای تعیینِ گشودگیِ سیستم دانست. بماند که خودِ این دو نیاز به تدقیق دارند و محاسبه‌شان هم بعید است راحت باشد.

و اما به سراغِ پرسشِ دوم برویم با دو نمونه، یکی ژاپنی و دیگری زبانی:

در تاریخِ ژاپن، اصطلاحِ «ساکوکو» (تقریباً به معنای «کشورِ بسته») به سیاستی اطلاق می‌شود که در عصرِ اِدو پی گرفته می‌شد و،‌ بر اساسِ آن، مرزهای این مجمع‌الجزایر تقریباً به روی هر گونه مبادله‌ای، به‌ویژه اقتصادی و البته فرهنگی، بسته بود. ژاپنِ بسته‌ی آن روزگار سرانجام با تهدیدِ نظامیِ یک دریاسالارِ آمریکایی رضایت داد مرزهایش را به روی «دیگری» —در این مورد: غرب— باز کند (۱۸۵۳ میلادی).         

داریوش آشوری، زبان‌شناسِ هم‌عصرِ ما، اثری دارد به نامِ زبانِ باز. آنجا از جمله درباره‌ی این صحبت می‌کند که برای زایا کردنِ فارسی باید ساختارهای اشتقاقیِ آن را فعال کرد و، در مقابل، از وام‌گیری در مواردِ ضرور نهراسید. بسته نگه داشتنِ زبان با هدفِ صیانت از آن نه ممکن است و نه مطلوب.

(کافی‌ست تلاش‌های سره‌نویسان و سره‌گویان را به یاد بیاورید، از آن نوعی که گاه دست‌مایه‌ی برنامه‌های طنزِ صداوسیما هم می‌شد، تا به آقای آشوری حق بدهید.)

تا اینجا به نظر می‌رسد باز بودن مطلقاً مطلوب است و بسته بودن سراپا نامطلوب. ولی به این سادگی نیست:

در موردِ ژاپن، هرچند دورانِ شکوفاییِ موسوم به مِیجی بعد از گشایشِ مرزها رسید، اما نمی‌شود، از یک سو، تمامِ آن رونق را به‌سهولت نتیجه‌ی باز کردنِ مرزها دانست. از سوی دیگر، در عصرِ بسته‌ی اِدو نیز ژاپن دستاوردِ فرهنگی کم نداشت؛ دستاوردهایی نظیرِ تئاترِ کابوکی و شعرِ هایکو که بعدها همان غربی‌ها هوادارش شدند.

در موردِ زبانِ بازِ پیشنهادیِ آقای آشوری هم درست است که زنده کردنِ وندها و ساختارهای صرفی قوتِ فارسی را افزون خواهد کرد و همچنین از وام‌گیریِ بقاعده از زبان‌های دیگر —در زمانه‌ی ما: انگلیسی— گریزی نیست (چنان‌که در سراسرِ تاریخِ زبانِ فارسی از آن گریزی نبوده)، اما یک دغدغه‌ی بحق باقی می‌ماند: تا چه حد می‌توانیم درِ زبانِ فارسی را «باز» کنیم و اطمینان داشته باشیم فرداروز از آن جز نامی به جا نخواهد ماند؟

بله، به نظر می‌رسد تمامِ سیستم‌های بسته ترسی واحد دارند، ترس از تحول. آنچه بسته‌نگه‌دارندگانِ مرزها، چه مرزهای آبیِ ژاپنِ عصرِ اِدو باشد و چه مرزهای زبانی، از آن واهمه دارند و گاه بحق، تحولِ سیستم است تا حدی که منجر به دگرگونیِ بنیادی آن شود و دیگر هر نوع پیوندی را با گذشته (که از آن با اصطلاحِ «سنت» یاد می‌کنیم) از دست بدهد.

اینجاست که آن پرسشِ ابتدایی مجدد جلوِ چشممان ظاهر می‌شود: باز بودن تا چه حد و به چه قیمت. بسته بودن نیز به همین صورت. تا کجا باید پذیرای دیگری باشیم و کجاست که باید، با تکیه بر سنت، هویتِ موجودِ سیستم را حفظ کنیم؟