Menu
نویسنده مطلب : میلاد کا

مطلب مورد بحث:

روانشناسی شادی و زندگی شاد | چگونه شاد باشیم و شاد زندگی کنیم؟


سلام

از ۴ عنوانی که من انتخاب کردم ۲ عنوان در لیست موجود بود و ۲ عنوان دیگه رو خودم اضافه کردم.

وقتی خودم به این مسئله، یعنی ناشاد بودن مردم فکر می کنم دو علت می بینم که یکی از اون ها آموزش بسیار ضعیف در این زمینه و دیگری فرهنگ جامعه ی ماست.

در زمینه ی مفهوم شادی و روش های کسب شادی مفهوم پردازی مناسبی ضورت نگرفته و شاید برای ما شادی به اندازه ی کافی شفاف و روشن نیست و همین باعث شده به یک سری رفتارهای سطحی و گاهی مخرب (مثل مسخره کردن بقیه ، ساختن جوک در مورد اقوام مختلف، خندیدن به ظاهر و شکل بقیه و … ) لقب شادی بدیم. از طرف دیگه در برخورد با شادی هم تنگ نظر بودیم ، وقتی فرد یا افرادی در حال قهقهه بودن گفتیم: اینا رو ببین ، الکی خوشَن….

از طرف دیگه فرهنگ جامعه ما فرهنگ حزن و اندوه پروری! شده. حالا از مفاهیم دینی بگیر که طوری تعریف و بیان شده که انگار هر فردی در این زمینه بیشتر ناراحت باشه و از شدت ناراحتی چهرش برافروخته بشه و … بیشتر این مفاهیم رو متوجه شده تا ادبیات کشور. الان رمان های و داستان هایی که نوشته میشه غالبا یک داستان غم انگیز و نلخ عاشقانه است که متاسفانه از خیلی کتاب های مناسب دیگه بهتر و بیشتر می فروشه تا فیلم ها و سریال هایی که تم غالب اون ها غم و اندوه هست.

بعد از خوندن این درس مثالی به ذهنم رسید ، کتاب های مصظفی مستور رو دوست دارم و برای من نویسنده ای مسلط به حساب میاد ، ابتدای کتاب ” روی ماه خداوند را ببوس” نوشته:

«هر کس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود. »

ظاهرا این دیدگاه حتی روی مطالب و محتواهای مفید هم تاثیر گذاشته. لازم به ذکر هست که این کتاب بسیار خواندنی و جالب است و هدف از بیان این عبارت اشاره به فرهنگ کشور خودمون بود.

مثال ها و مصداق های دیگه ای هم به ذهنم میرسه، مثلا برای خط اولی که گفته شد: “ناراحت بودن دلیل و توجیه نمیخواد اما شاد بودن دلیل میخواد.”…فکر کنم در کلاس های درس اکثر ما این تجربه رو داشتیم که وقتی کسی می خندید، الزاما نه به اون شکلی که کلاس به هم بریزه ، همون لبخند عادی ، معمولا با واکنش معلم روبرو می شد: به چی می خندی؟ بگو ما هم بخندیم.

اما وقتی کسی تو خودش بود و دلخور بود همین معلم نمیومد بگه چه چیزی باعث دلخوریت شده ، بگو شاید بتونیم حلش کنیم.

اگر بخوام ادبیات معلم عزیزم رو در قوانین یادگیری قرض بگیرم باید بگم که : ظاهرا جانداران دست آموزی بودیم که یاد گرفتیم به شادی واکنش منفی نشان بدیم و در برابر ناراحتی سکوت کنیم.

و اما انتظاراتی که از این کارگاه دارم:

– از اون جایی که برای اولین بار در متمم مباحثی تحت عنوان “کارگاه” مطرح میشه پیشنهاد من اینه که علاوه بر تمرین هایی که مانند بقیه درس ها مطرح میشه و پاسخ میدیم ، یک سری پروژه های عملیاتی تعریف بشه به نحوی که ذهن ما بیشتر با مفاهیم درگیر بشه ، در حال حاضر مصداق شفافی برای این ایده ندارم اما فکر می کنم هر چیزی که مارو بیشتر درگیر کنه و کاربردی تر باشه بهتره.

– خیلی خوب میشه اگه معیار های شفاف و روشنی برای سنجش وضعیت کنونی خودمون از نظر شاد بودن داشته باشیم (چیزی شبیه پرسش نامه هایی که مارتین سلیگمن تو کتابش داره) و بعد از انجام تمرینات و پروژه های کارگاه متمم بتونیم پیشرفت خودمون رو با معیارهای جدید بسنجیم.

ممنونم.