Menu
نویسنده مطلب : مجید امیدالله

مطلب مورد بحث:

نامه ای به گذشته


سلام

یک سال هست که آگاهی را پیدا کردی و دانستی که همراه توست و همه این سالها همراه تو بوده اما در غبار و غوغای ذهنت او را نمی دیدی و نمی دانستی که چقدر به وجودش برای خوب بودن نیاز داری

کمتر از یک سال است که با دوستان متممی خود آشنا شده ای و گل سر سبد این دوستان محمد رضا شعبانعلی را شناخته ای و همراهشان شده ای ، می دانم که چقدر از ایشان آموخته ای و می دانم که می خواهی بیشتر بدانی پس چه بهتر که بیشتر به باغ متمم سر بزنی و اوقاتت را در آن بگذرانی…

از تو خواهش می کنم که به آگاهی اعتماد کنی و سعی کنی کمتر دچار غفلت بشوی و ذهنت را ویروس یابی کنی و آنها را از بین ببری و نگذاری که ذهنت تو را راه ببرد بلکه آگاهی است که تو را به راه درست هدایت می کند.

از تو خواهش می کنم بیشتر به اوقاتی که می گذرد توجه کنی ورزش کردن و یاد گیری زبان انگلیسی و البته فرانسوی که می دانم دوستش داری را شورع کنی البته می دانم که منتظری این سه ماه نیز بگذرد و طعم استقلال را کامل بچشی  در عین حال خودت را نیز برای دست انداز پیش رویت تا آنجا که می توانی آماده تر کنی  و بدان و یقین داشته باش که روزهای بهتر از این در انتظار توست و خیلی نزدیک است.

یک سال برای خبره شدن در دانش حوزه کاریت برای تو کافی است پس آن را در اولویت خود بگذار

بدان که مرگ بزرگ ترین دروغی است که شیطان به تو گفته پس اصلا منتظر آن نباش و تا می توانی زندگی کن و دانش و عمل به دانش داشته باش که در زندگی بعدی  نیز بسیار برایت بیشتر از اینجا کاربرد خواهد داشت.

هر دم از عمر می رود نفسی ………….چون نگه می کنم نماند بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی…………مگر این چند روز در یابی

خجل آن کس که رفت و کارنساخت…..کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشین بامداد رحیل………….بازدارد پیاده را ز سبیل

برگ عیشی به گور خویش فرست……کس نیارد ز پس ز پیش فرست

ای تهی دست رفته در بازار………..ترسمت پر نیاوری دستار