Menu
نویسنده مطلب : علیرضا داداشی

مطلب مورد بحث:

چگونه خودتان را در شهرتان گم می‌کنید؟


سلام.

گم شدن در شهر برای من یک نیاز است؛ نیازی که گاه خیلی ضرورت پیدا می کند.

اما، بلد نیستم.

ساعت خروجم را به هم می زنم، راهم را کج می کنم، تلفن همراهم را داخل کیفم پنهان می کنم، اگر سرد است و کلاه دارم سر نمی کنم، اگر کارت مترو شارژ ندارد شارژش نمی کنم  …. تا بتوانم خودم را مجبور کنم  مسیری متفاوت را در وضعیتی متفاوت، به شکلی متفاوت طی کنم.

طی کردنی که قرار است زمان رسیدن برایش نداشته باشم، تابلوها و ساختمان های تکراری نبینم و …

ولی نمی شود. یا زنگ می زنند، یا دلشوره ی زنگ زدن می گیرم، یا می بینم الکی دارد دیرم می شود شاید به این دلیل که بی برنامگی را الکی بودن می دانم و خلاصه سریع بر می گردم به حالتی مشابه قبل؛ گوشی را در می آورم و روشن می کنم و حتی چک می کنم، تاکسی می گیرم که تاخیرم را جبران کنم و … همان قصه ی تکراری را از جایی شاید کمی متفاوت، دوباره شروع می کنم.

 

یادم آمد سالها قبل در سریال «خانه ی سبز»، خسرو شکیبایی عادتی خاص داشت: هر از گاهی راه می رفت بی مقصد و بی هدف. آن قدر می رفت تا به خودش بیاید و متوجه شود جایی در شهر گم شده، بعد بر می گشت.

بر می گشت تا سبز باشد. همیشه سبز.

برقرار باشید.