Menu
نویسنده مطلب : فرهاد ذوالفقاری

مطلب مورد بحث:

کمی هم از تلخی مردمان در کام شاملو


شاملو برای من تنها یک نام نیست، یک چراغِ راه است؛

نمی دانم اول بار صدایش بود که بی اختیارم ساخت یا شعرش، اما آنچه را که به یاد دارم و می دانم این است که هرگز بی طنین صدایش شعرش را در نمی یافتم، و بی شعرش معنای زندگی را. آن زمان که می گفت؛ برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم؛ که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند، گوشی که صداها و شناسه ها را در بی هوشیمان بشنود …” گویی که تنها خطاب بر من، فریاد بر می کشید و هراس غوطه ور شدن در این ظلمت و بی هوشی را با چراغی در دست، هویدا کرده و بر جانم می انداخت؛ اگر آن چشم بینا و گوش شنوایی که برای شناخت جهان می بایست داشته باشم را نمی داشتم!

بسیار وقتها برایم زندگی را ستوده، اما زیستن بر پایه آزادی؛ آرمانی بود که هرگز رهایش نساخت و با آنکه مرگ را باور داشت اما هراسی از آن به دل راه نداد و اینگونه ایمانش را به یقین سرود؛

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراسِ من  باری  همه از مردن در سرزمینی ست

که مزدِ گورکن

از بهای آزادیِ آدمی

افزون باشد.

جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم…

 

آری من “بامداد”م را این چنین یافتم. این سرودخوانِ آزادی را !

روحش شاد و یادش همه حال گرامی باد…