Menu
نویسنده مطلب : علیرضا داداشی

مطلب مورد بحث:

تعریف قرارداد روانی (+ مثال)


سلام.

سرم را انداخته بودم پایین و کارم را به عنوان معاون یکی از واحدهای ستادی بانک انجام می دادم و فقط به درست و زیاد و خوب کار کردن فکر می کردم.

مدیر مرا خواست و بعد از مقدماتی گفت که علاقمند است من ریاست یک واحد دیگر را به عهده بگیرم و هدفش این بود که برای رهایی از منجلابی که معتقد بود آن واحد گرفتارش شده – و شده بود – راهی پیدا کنم.

شرایطی داشتم که تعدادی را همانجا گفتم و وقتی با روی باز استقبال کرد تعدادی دیگر را نگفتم چون آن موقع به این نتیجه رسیده بودم که وقتی این ها را می پذیرد، بقیه ی خواسته هایم که از بدیهی ترین اختیارات رییس یک واحد است و قطعا پذیرفته خواهد بود.

اما مدتی بعد نه خواسته های اولیه اجابت شدند و نه آنچه که بدیهی می دانستم.

درست است که بدیهیات، نیازی به گفتن نداشت ولی اگر بخش اول خواسته ها را استقبال نکرده بود شاید در جایگاه یک رییس قرار نمی گرفتم و انتظارات بدیهی هم نداشتم یا شاید تلاش می کردم حرف نگفته ای باقی نماند و مطرح شان می کردم.

هیچگاه برای آن خواسته ها – هیچ کدام از دو دسته – وارد چالش با او نشدم و فقط در یک جمله مختصر گفتم که با چنینی وضعیتی انگیزه ای برای ادامه ی کار در آن پست ندارم و تمامش کردم.

هنوز بعد از سالها گاه به این نتیجه می رسم که آن اتفاق در دلچسب نبودن محیط کار در همه ی سالهای بعد از آن موثر بوده است.

برقرار باشید.