Menu
نویسنده مطلب : معصومه بقائی

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس تصمیم گیری


پروژه ی پایانی درس تصمیم گیری

اگر چه این داستان به سال هایی برمیگردد که هنوز حتی وارد دوره ی بلوغ هم نشده بودم، از نظر من جای بحث دارد و می تواند به عنوان یک مدل برای صحبت در مورد تصمیم گیری، بررسی شود.

شرح داستان:  هنگامی که ۱۰ سالم بود که یک هفته ای برای مسافرت به شهرستان رفته بودیم. با اصرار مسئولیت نگه داری از پسردایی دو ساله م (مهدی) را برای چند ساعتی که مادر و پدرش کار داشتند به عهده گرفتم. به  جز من خواهرم که از من بزرگتر بود هم همراهم بود و در حیاط مشغول بازی بودیم. درورودی  ساختمان در حیاط به یک سکوی یک متری عریض باز می شد که چند پله تا کف حیاط فاصله داشت. ما معمولا برای بازی مرتبا از پله ها بالا میرفتیم و از روی سکو به پایین میپریدیم. مهدی به راحتی مینشست و پسر آرام و ساکتی بود. همچنین نسبت به هم سن هایش جثه ی بزرگ تری داشت. من بچه را روی سکو جایی که خودم نشسته بودم گذاشتم. بعد از مدتی دلم خواست که با بقیه بازی کنم، بچه هم که سرجایش بود و من کمتر از یک دقیقه دیگر کنارش بر میگشتم، از سکو پایین پریدم تا یک دوری بزنم. و برگردم. چند ثانیه ی بعد مهدی تعادلش را از دست داد و از سکو به پایین افتاد که نتیجه اش خونریزی شدید بینی و احتمال شکستگی بینی اش بود. خونریزی بینی او تا ساعت ها قطع نشد.

در این داستان من دو تصمیم اشتباه گرفته بودم: ۱٫ قبول کردن مسئولیت نگهداری از بچه در حالی که صلاحیتش را نداشتم. ۲٫ رها کردن بچه به حال خود و اعتماد به بچه که سر جای خودش می ماند.

در تصمیم اول  سوگیری شناختی از نوع خطای تایید خود (اعتماد به نفس بیش از حد) و تمرکز بر آخرین اطلاعات  ایجاد مشکل کرده بود. به این صورت که توانایی خودم در نگهداری از بچه را بیش از واقعیت در نظر گرفته بودم و طبق آخرین اطلاعاتی که داشتم در یک  هفته ی گذشته مورد یا مسئله ی خاصی پیش نیامده بود که نیازمند توجه بیشتر باشد.

در تصمیم دوم اثر هاله ای باعث شده بود فکر کنم مهدی که به خوبی راه میرود و جثه ی بزرگ تری از همسالانش دار، به همان نسبت توانایی اش در مدیریت کردن خود و تعادلش هم کامل شده است که این طور نبود. همچنین مشکل دیگر این بود که به طور کلی در ذهن من در حیاط خطری بچه را تهدید نمی کرد چون معمولا تعدادی بچه در حیاط بودیم و مشکلی هم نبود. شاید این مسئله را بتوان به مغز خطاساز یا هیوریستیک ارتباط داد. در مدل ذهنی که من تا آن زمان داشتم، از خیلی خطرها و اتفاقات فاکتور گرفته شده بود چون قبلا پیش نیامده بود. به هرحال ارتفاع یک متری سکو برای کودک خردسال می توانست خطرناک باشد ولی چون در روزمره ی ما چنین اتفاقی نمی افتاد و عملا کسی هم اگر از سکو افتاده بود بزرگسال بود و برایش مشکلی پیش نیامده بود خطر آن موقعیت در ذهن من پیش بینی نشده بوُد و به حساب نمیامد، در واقع من با یک دید کلی به حیاط و اجزای آن این طور براورد کرده بودم که خطر خاصی بچه را تهدید نمیکند.

مورد دیگر این است که من در هر دو تصمیم از سیستم یک استفاده کرده بودم و روال منطقی در تصمیم گیری را پی نگرفته بودم.

اگر بخواهم به معصومه آن زمان در تصمیم گیری کمک کنم، توصیه میکنم به جای تصمیم گیری شهودی، جوانب کار را بسنجد و سپس از بین گزینه ها انتخاب کند. در لحظه ی ترک کودک مثلا ببیند چه احتمالاتی وجود دارد و چه هزینه ای ممکن است در پی رها کردن کودک و سقوط او ایجاد شود و هزینه فرصت  را برای بازی کردن ( و احتمال سقوط کودک و ایجاد صدمه جسمی به او )  در مقابل کنار کودک ماندن و نبردن لذت بازی بسنجد.

 

برخی از سوالهای متداول درباره متمم (روی هر سوال کلیک کنید)

متمم چیست و چه می‌کند؟ (+ دانلود فایل PDF معرفی متمم)
چه درس‌هایی در متمم ارائه می‌شوند؟
هزینه ثبت‌نام در متمم چقدر است؟
آیا در متمم فایل‌های صوتی رایگان هم برای دانلود وجود دارد؟