Menu
نویسنده مطلب : وحید دارابی

مطلب مورد بحث:

تعریف شایستگی و کاربرد آن در مدیریت منابع انسانی - درس 2


خیلی شنیده‌ایم که در کشور ما دانشگاه‌ها به درد نمی‌خورند، بچه‌ها مهارتی یاد نمی‌گیرند و … و چه بسا خودمان هم تجربه کرده یا دیده‌ایم.

اما گویا این موضوع فقط مسئله‌ی ما نیست و بسیاری را در دنیا به فکر وا داشته. یعنی امروزه دریافته اند که اساسن نحوه‌ی گزینش رشته‌ی دانشگاهی ایراد دارد و چه بسا اساس نظم و نظام آموزشی (در تمام دنیا با کمی پس و پیش همین ۱۲ سال تحصیل پایه، ۴ سال کارشناسی، ۲ سال ارشد، ۲ تا ۴ سال دکترا و ایضن ۲ تا ۴ سال پست دکترا) ایراد دارد و نیاز به بازنگری دارد!

در نظر بگیرید بچه‌ی ۱۸ ساله‌ای که تا کنون در هتل خانواده (به عنوان یک اصطلاح بخوانید، امروزه اغلب خانواده‌های طبقه‌ی متوسط در سراسر دنیا _گویا امروزه عمده‌ی جمعیت زمین طبقه‌ی متوسط‌اند_ تا حدود ۱۸ سالگی بچه‌ها را زیر پر و بال دارند و حمایت می‌کنند) بوده و کاری جز درس خواندن نداشته بدون تجربه‌ی زیست در محیط و اجتماع و بدون درک پیچیدگی‌های دنیای ساده، باید رشته‌ی دانشگاهی انتخاب کند و با آن آینده‌اش را بسازد و برای اجتماع مفید باشد. نه خودش علایق‌اش را خوب می‌شناسد، نه خانواده و سیستم، بلکه هر کدام از ظن خود یاری می‌کنند، خودش با احساسات‌اش، خانواده‌اش با آرزوی‌اش و سیستم با نیازش.

(بدیهی است که این حکم مطلق نیست و هستند کسانی که حسب برنامه‌ریزی درست یا از بختِ یار، در و تخته‌شان جور می‌شود).

نتیجه این که تا طرف خودش را پیدا کند، علایق‌اش را کشف کند و توانایی‌اش را بشناسد کلی زمان از دست داده و از این شاخه به آن شاخه پریده. حالا که صفر شد تازه باید برود دانش و مهارت کسب کند و شایستگی‌های اش را توسعه دهد.

این است که آدم‌ها تا بیایند زندگی را یاد بگیرند و با آن اخت شوند مرز ۴۰ سالگی را رد می‌کنند و پس از پنجاه سالگی به نهایت رضایت از خود می‌رسند!

مگر آن که سیستم آموزش پایه(همان ۱۲ سال) در دنیا، مانند دانشگاه هاروارد (چنان که در مقاله‌ی آقای مشهودی ذکر شد) برای این موضوع فکری کند.