Menu
نویسنده مطلب : محمدرضا زمانی

مطلب مورد بحث:

رویدادهای اطراف ما، چگونه الگوهای ذهنی و مدل ذهنی ما را می‌سازند؟


سلام
* پاسخ تمرین *

۲٫ مثالی که درباره “شکل گرفتن یک الگو (Pattern) بدلیل تکرار رویدادها” در ذهن دارم، مربوط به بحث داغ این روزها یعنی اسنپ و تپسی است (که به نوعی مقابله‌ی سبک سنتی با سبک مدرن، در جابجایی مسافر است).
من خیلی به تهران نمی‌آیم – شاید سالی چند بار. اما هر بار که در تهران مجبور می‌شوم مسیری را سوار تاکسی یا مسافرکش‌های شخصی بشم، انتظار دارم که راننده متوجه غریبه بودن من شده و کرایه‌ی بیشتری بخواهد. یعنی انقدر این اتفاق افتاده که این الگوی ذهنی در من شکل گرفته که «اکثر رانندگان تاکسی و مسافربرهای شخصی، بسیار فرصت طلب هستند» و تا جایی که بتوانند در مهمان نوازی از غریبه‌ها کوتاهی نمی‌کنند…

۳٫ چند وقتی است که هر روز وبلاگ دوستان متممی‌ام را می‌خوانم (+) .
در مواجهه افراد با وبلاگ ها، سوال‌ها می‌تواند اینها باشد:
* این فرد با چه هدفی می‌نویسد؟
* چه نیازی در خود حس کرده که در وبلاگ می‌نویسد؟
*  آیا نوشتن تا بحال فایده‌ای (مادی یا معنوی) برایش داشته است؟
*  چه مقدار در روز را به نوشتن اختصاص می‌دهد؟
*  وبلاگش چقدر بازدید کننده دارد؟
*  داشتن چنین وبلاگی از لحاظ مادی چقدر هزینه دارد؟
*  مطالب وبلاگش کپی هستند یا اصل؟ ایده های نوشتن اش چطور؟
*  مطالب را اول روی برگه می‌نویسد، یا از همان ابتدا با کیبرد می‌نویسد؟

۴٫ چیزی که در برخی دیده‌ام، «مدل ذهنی دیندار/بی‌دین» است. برخی افراد از این عینک به جهان نگاه می‌کنند و در اولین برخورد با هر شخصی، آنرا از لحاظ دین طبقه بندی می‌کنند. برای این افراد، خوب و بد بودن انسانها به دیندار بودن آنها وابسته است. این‌ها جملات معمول چنین اشخاصی است: اون جوشکار ارمنی که … اون صاحب شرکت که انسان با تقوایی هم هست… چه فروشنده‌ی خوبی، روی دیوار مغازه‌اش دعا بود… از فلانی خرید نکن، فکر کنم نماز نمی‌خونه..
به عبارتی، در برخورد با هر شخصی، نحوه‌ی نگاه و عمل آن شخص به دین جزو دغدغه‌های این افراد است؛ که با جملاتی شبیه جملات بالا، در صحبت‌هایشان دیده می‌شود.

پی‌‌نوشت. فکر می‌کنم برخی از مدل‌های ذهنی در جامعه‌ رواج بیشتری دارد اما چون در این باره مطمئن نیستم، در اینجا  بیشتر و کامل‌تر نظرم را نوشته‌ام.